پس آن مردمان مدينه « 1 » هيچ از ان سخن ابو لهب باك نداشتند ، و التفات بسخن او نكردند ، و چون بمدينه باز رفتند احوال پيغامبر عليه السّلم مر ايشان را بگفتند ، و سخنان او بازگفتند ، و قرآن كه ازو شنيده بودند و آموخته ، بر ايشان خواندند و ايشان را خوش آمد ، و آن سخنان همه بشنيدند ، و قبول كردند ، و دانستند كه آن راه راست است .
و اين رفتن پيغامبر عليه السّلم بمدينه هجرة الكبرى خوانند از بهر آن كه پيغامبر عليه السّلم پيش ازين يك بار هجرت كرده بود و بطايف رفته و خويشتن را بدانجا عرضه داده و ايشان سخن او نپذيرفتند و قبول نكردند و آنجا دو مهتر بودند « 2 » پسران مسعود گفتندى . و چون پيغامبر عليه السّلم آنجا رفت و سخنان خويش بگفت ، ايشان گفتند كه : يا محمّد خداوند تو چرا اين مهترى و پيغامبرى مران مهتران مكّه را نداد تا ايشان را يارى از هيچ كس نبايستى خواست ؟ و تو نيز چرا اين خاك و سنگ دينار و درم نگردانى تا نفقه كردى اى بر خويشتن و ياران ؟
چنان كه گفت عزّ و جلّ :
وَ قالُوا : لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ
« 3 » اين قريتين طائف را و مكّه را همى خواهد . پس خداى عزّ و جلّ گفت :
أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ ؟
« 4 » يعنى نبوّة ربّك . گفت كه : ايشان را قسمت بايد كردن اين پيغامبرى كه من اين كرا خواهم دادن و كرا نخواهم دادن
هامش
( 1 ) گفتى نگر كه بسخن اين فريفته نگردى كه اين ديوانه است و جادو و مردمان را بفريبد ، پس چون چنين گفتى مردمان رغبت كمتر كردندى . پس مردمان مدينه ( صو )
( 2 ) بود و مر ايشان را . ( صو ) [ در متن اين عبارت از قلم كاتب افتاده ]
( 3 ) الزخرف 31
( 4 ) الزخرف 32