مبلغى بمانده بود . و چون از طعام فارغ شدند بو لهب مر ابو طالب را گفت كه : دانى كه اين برادر زادهء تو اين مهمانى ما چرا كرده است ؟
مىخواهد كه جادوى خويش بر ما عرضه كند .
پس پيغامبر عليه السّلم آن روز خود هيچ نگفت ، و آن جماعت برفتند . و ديگر روز همه را باز خواند ، و بو لهب را باز نخواند ، و گفت كه : بدانيد كه خويشان من شماايد و خداى عزّ و جلّ مرا فرموده است كه :
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ .
« 1 » به من بگرويد ، و مرا راستگوى داريد ، تا من شما را خليفت خود گردانم كه خداى عزّ و جلّ مرا وعده كرده است كه اين دين تو تا رستخيز بماند . ابو طالب گفت كه : تو گفتى و ما بشنيديم . اكنون شتاب مكن تا ما نيز بنگريم . و برخاستند و برفتند . « 2 »
هامش
( 1 ) الشعراء 214
( 2 ) و برفتند . و اين آن خبرست كه پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت كه :
زويت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها ، و سيبلغ ملك امتى ما زوى لى منها .
( صو )