مردمان شما همه مرا شناسيد ؟ گفتند : شناسيم . « 1 » گفت : بچه شناسيد ؟
گفتند : بامانت و ديانت و راست گفتن . كه او را پيش از آن كه وحى آمده بود محمّد الامين خواندندى . پس گفت كه : مرا هرگز به هيچ دروغ ديديد ؟ « 2 » گفتند : نه . گفت : اكنون بدانيد كه من پيغامبر خدايم و اين آيت به من فرستاده است :
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
و اين عشيرت من شمائيد ، بگوئيد : اشهد ان لا إله الّا اللَّه .
و پيش از آن كه آن مردمان جواب دادند ، ابو لهب برخاست و پيش پيغامبر عليه السّلم رفت ، و گفت كه : تو ما را بدين كار خواندى ! و دهان پرخيو كرد و بر روى او انداخت ، و گفت كه : تف بر تو باد و بر دين تو باد .
پيغامبر عليه السّلم از آن تافته شد و آن مجلس پراكنده شد . پس « 3 » جبريل عليه السّلم بيامد و اين سورة بياورد :
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ
« 4 » تا آخر سورة . گفت : تف بر بو لهب باد و بر خواستهء او باد ، و هيچ سود نكند آن خواسته و آنچه همى كند « 5 » آن همه آتش سوزان است روز رستخيز .
و مر بو لهب را زنى بود كه پيغامبر عليه السّلم را دشمن داشتى ، و هر بامداد بگاه برخاستى ، « 6 » و خارهاى مغيلان برداشتى ، و به راه گذر مسجد آمدى ، و همه آنجا بريختى ، و گفتى تا چون پيغامبر عليه السّلم و ياران او به مسجد روند آن خارها در پاى ايشان بر شدى . و آن خار پشته كرده بودى ، و بر گردن نهادى ، و مىآوردى . چنان كه گفت : عزّ و جلّ :
وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ . فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ
« 7 » هم چنان « 8 » آن زن
هامش
( 1 ) نيك شناسيم . ( صو )
( 2 ) ديدهايد . ( صو )
( 3 ) همانگه . ( صو )
( 4 ) سورة لهب 1
( 5 ) خواستهء و او را و آنچه همى سازد . ( صو )
( 6 ) و هر روز شب گير برخاستى . ( صو )
( 7 ) سورة لهب 5 - 4
( 8 ) هم چنان روز رستخيز . ( صو )