الوان . « 1 » پس كس فرستاد سوى حاجيان شهرها و گفت كه : ملك حبشه را كليساها است كه در جهان هيچ كس را چنان نيست و آن خانهء كعبه كه شما آنجا همى رويد و طواف همى كنيد ، اين از آن بهتر و نيكوتر است ، بايد كه بدين جا آئيد و طواف كنيد و هيچ كس بدانجا نرويد .
پس خلقان روى بدان جا نهادند و هر كس كه آن همى ديد هيچ از ديدار آن سير نمىشد .
پس ابرهه رسولى بيرون كرد و « 2 » بمكّه فرستاد و گفت كه : آنچه شما خانهء كعبه طواف مىكنيد بايد كه بدين جانب آئيد ، و طواف اين كليسا كنيد كه اين از آن خوشتر و خرمتر و با زينتتر است . و چون اين رسول بمكّه آمد مردمان مكّه گرد آمدند و با او حرب كردند ، و او را مقهور كردند ، و بيمن باز رفت .
و از مكّيان يكى بود نام او زهير بن بدر و سوگند خورد كه : من بيمن روم و آن كليسا پر از حدث كنم . پس اين زهير آنجا رفت و جامهاى نيكو در پوشيد ، و آن كليسابان را گفت كه : من آمدهام تا دو سه روزى بدين كليسا اندر باشم ، و بعبادت مشغول باشم . و بكليسا اندر شد ، و عبادت همى كرد . و چون شب اندر آمد گفت كه : مرا هم اين جا رها كنيد تا بشب در نيز عبادت كنم . پس او را رها كردند و آن كليسا جمله در و ديوار آن بمشك و عنبر براندوده بودند . و اين زهير آن شب آنجا ببود و بشب در برخاست و حدث كرد ، و جمله در و ديوار آن « 3 »
هامش
( 1 ) بيمن اندر بهر شهرى او را كليسيايى افكند . و به شهر صنعا يكى كليسا بكرد ملك حبشه را چنانچه اندر جهان نبود ، و آن را همه بزر و سيم اندر گرفت و نقشهاى الوان كرد . ( صو )
( 2 ) با سپاهى و ( صو )
( 3 ) و آن محرابها و ديوارها . ( صو )