بنگرديد ، و آن همه سپاه گرد حرم ايستاده بودند .
و خداى عزّ و جلّ مرغانى بفرستاد بر مثال خطّاف و بكنارهء دريا رفتند ، و بمنقار و بچنگل پاى هر يكى لختى گل برگرفتند ، و به هوا اندر شدند ، و آن گل كه داشتند « 1 » سنگ گشت ، و بيامدند و بر سر آن سپاه بيستادند ، و هر مردى را سنگى از آن بر سر زدند و بسرونشان بيرون آمد ، و همه اندامهاى ايشان بياماسيد ، و جمله بمردند . « 2 » و هر كجا يكى ازيشان رفته بود هم چنان سنگى بر سر او آمد و بمرد ، تا آن سپاه و آن لشكر جمله هلاك شد ، چنان كه هيچ خلق ازيشان بنماند ، و آن پيلان و سواران همه هلاك شدند ، و خواستهاى ايشان همه بر جاى بماند .
و مردمان مكّه بر كوه بودند و هيچ آواز لشكرگاه نمىآمد . « 3 » پس عبد المطّلب گفت كه : همه روز غل غل ازين لشكرگاه مىآمد و از ديگباز « 4 » هيچ آواز نمىآيد .
پس مردى بود نام او مسعود بن بشر ، و مهتر طايف بود . او با « 5 » عبد المطّلب گفت : بيا تا برويم و خبرى از اين لشكر بياوريم ، تا خود حال ايشان بچه گرفت . پس چون برفتند نگاه كردند عبد المطّلب گفت كه : من بدين هواى لشكرگاه بر مرغانى « 6 » مىبينم كه هرگز اندرين جايگاه نديدهام ، و هيچ آوازى از اين لشكرگاه نمىآيد . پس هم چنان ترسان ترسان همى آمدند تا بلشكرگاه ، و آن سپاه و لشكر را
هامش
( 1 ) بر مثال خطاف ، اين كه مر او را باستوه [ پرستو ] گويند و به زبان ما بالويه گويند ، تا برفتند بكنار دريا ، و هر مرغى از ان لختى گل برگرفتند بمنقار ، و يكى لخت بپاى ، و يك لخت به ديگرى پاى ، به هوا اندر شدند تا آن گل بمنقار ايشان . ( صو )
( 2 ) سنگ آبله گشت . ( صو )
( 3 ) و هيچ آواز سپاه نمىشنودند . ( صو )
( 4 ) غلغل اين لشكر همى آمد . از دىباز . ( صو )
( 5 ) او را . ( صو )
( 6 ) اينجا كه لشكرست مرغانى به هوا اندر . ( صو )