و با شما هيچ كار ندارم « 1 » پس آن گه عبد المطّلب را بار داد ، و پيش او اندر رفت ، و ترجمانى آنجا ايستاده بود ، و او را بپرسيد ، و احوال بگفت . و ابرهه را خوش آمد و او را بر تخت پيش خود بنشاند . و بدل اندر كرد و گفت كه اگر او از بهر خانه شفاعت كند من قبول كنم و خانه را خراب نكنم . پس ترجمان را گفت كه : بپرس تا چه حاجت دارد از بهر خانه ، تا من حاجت او روا كنم .
عبد المطّلب گفت كه : دويست تا اشتر ازان من « 2 » بياوردهاند بگو تا به من باز دهند . ترجمان بگفت ، و ابرهه را از آن اندوه آمد و گفت كه : بگو تا از بهر خانه چه حاجت دارد ، و چرا حاجت از بهر خانه نخواست و از بهر اشتر خواست . ترجمان پرسيد . عبد المطّلب گفت كه : من خداوند اشترم نه خداوند خانه . خداوند خانه قوى است و خانهء خود را نگاه دارد . پس بفرمود تا اشتران او به دو باز دادند .
و عبد المطّلب چون اشتران باز ستد بمكّه باز آمد . و اهل مكّه را فرمود ، تا هر چه داشتند برگرفتند و بكوه بر رفتند ، و مكّه را خالى كردند . پس ابرهه را گفتند كه : مكّيان مكّه را خالى كردند و هيچ خلق در مكّه نماندست . پس بفرمود كه مكّه را و خانه را همه ويران كنيد . و بفرمود تا پيل را اندر پيش كردند و آن پيلى بود سپيد كه ملك حبشه فرستاده بود ، آن پيل را محمود نام كرده بود ، و او را در پيش داشتند و سپاه همه از دنبالهء او همى رفتند تا بحرم رسيدند ، و پيل هيچ پاى بحرم در ننهاد ، و هر چند كه او را پيش زدند هيچ گرد حرم
هامش
( 1 ) من بدان آمدم تا خانه را ويران كنم دل بجاى داريد . ( صو )
( 2 ) كه اگر حاجت خواهد از بهر خانه من حاجت او را روا كنم . ترجمان بپرسيد . عبد المطلب گفت آنست كه دويست اشتر من . ( صو )