تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1959

مساهمون:

ص١٩٥٩
خواهر را و داماد را گفت كه : شما چه مىخوانيد ؟ ايشان سورة طه اندر گرفتند و بخواندند . پس عمر بدر آمد و بدار النّدوه شد ، و سى و نه تن آنجا بودند ، و در بزد ، و ايشان آواز عمر شنيدند و هيچ كس نيارست رفتن كه در بگشايد . پس پيغامبر عليه السّلم برفت و در بگشود ، و عمر را ديد بر در ايستاده ، و دست بدوش او اوكند ، و بجنبانيد ، و عمر گفت كه : يا محمّد آهسته كه تو يك بار ديگر مرا چنين بجنبانى همه استخوانهاى اندام من از هم فرو ريزد . « 1 » پيغامبر عليه السّلم گفت : بچه كار آمده‌اى ؟ گفت آمده‌ام تا مسلمان گردم . پس بدار النّدوه اندر شدند ، و عمر مسلمان شد . و اين قصّه بشرح در سورة طه گفته آمدست . و چون عمر باسلام اندر آمد مسلمانى آشكار گرديد ، و به مسجد مكّه رفتند ، و آنجايگاه نماز كردند . « 2 » و السّلم .
هامش
( 1 ) و چهل يك تن كم آنجا بودند . عمر در بزد . على رضى اللَّه عنه فراز رفت كه در باز كند . على كودك بود . پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلّم از پس على فراز رفت ، و در بيرون شد . و گريبان عمر بگرفت و بفشارد . عمر گفت : زنهار يا محمد اگر نيز يك راه ديگر بجنبانى همه گوشت و استخوان يك از ديگر جدا شود . ( صو ) ( 2 ) گفته آمده است . پس عمر گفت رضى اللَّه عنه : چرا اندرين سراى نشستهء و مسلمانى پنهان و كافرى آشكارا ؟ پس همه برخواستند و عمر رضى اللَّه عنه پيش اندر ايستاد و از كافران هر كه يافت همى كشت و به مسجد مكه رفتند و نماز كردند و مسلمانى آشكارا شد بر دست عمر رضى اللَّه عنه . ( صو ) [ و رجوع شود به صفحهء 1000 ]