تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1958

مساهمون:

ص١٩٥٨
و ابو بكر را نيز هم آن وقت بدل اندر اوفتاده بود كه برخيزم و پيش محمّد روم و ازو بپرسم تا چرا اين بتان را همى نپرستد و برخاست ، و بدين عزم از خانه بيرون آمد . و چون پاره‌اى آمده بود پيغامبر عليه السّلم را ديد كه مىآمد ، و هر دو بيك ديگر رسيدند و پيغامبر عليه السّلم گفت : جمعنا به غير ميعاد . ابو بكر گفت : يا محمّد من پيش تو همى آمدم تو كجا خواهى رفت ؟ « 1 » پيغامبر عليه السّلم اين حديث جبريل عليه السّلم او را بگفت از ابتدا تا آنجا كه جبريل او را بگفته بود و آموخته . ابو بكر رضى اللَّه عنه گفت : راست همى گواى يا محمّد ، اينك من يكىام بهر چه تو فرمايى . پس شهادت عرضه كرد و ابو بكر مسلمان گشت . پس ابو بكر گفت كه : عثمان نيز مرا گفته است تا او را نيز بياوريم تا مسلمان شود . پس عثمان را نيز بياوردند و او نيز مسلمان شد . و پيغامبر عليه السّلم گفت كه : هيچ كس بمسلمانى اندر نيامد كه نه او را پرسيدنى بود مگر ابو بكر رضى اللَّه عنه . « 2 » و چون ابو بكر و عثمان رضى اللَّه عنهما مسلمان شده بودند از پس ايشان يك يك و دو دو مسلمان همى شدند ، تا سى و نه تن مسلمان شده بودند . پس خبر ايشان بابو جهل رسيد ، و ابو جهل بطلب عمر بن الخطاب فرستاد . و عمر مردى بود كه جمله عرب ازو بترسيدندى ، و چون عمر بيامد او را گفت كه : برو و اگر محمّد چيزى پرستد بجز لات و عزّى سر او بردار و بدين جا آور . « 3 » عمر شمشير برداشت و برفت ، و چون بخانهء خواهر رسيد آواز قرآن خواندن بشنيد ، و به خانه اندر شد ، و
هامش
( 1 ) گفت من بطلب تو همى آمدم يا محمد تو بچه كار همى آيى ؟ ( صو ) ( 2 ) فانه لم يتلعثم . ( صو ) ( 3 ) سرش بكوب چون سر مار . ( صو )