و مر خديجه را گفت كه : خداى عزّ و جلّ مرا چنين فرموده است كه خلقان را پند دهم ، و ايشان را بخداى عزّ و جلّ خوانم .
پس خديجه رضى اللَّه عنها گفت كه : يا محمّد از خلقان يكى بارى منم ، اسلم « 1 » بر من عرضه كن . پيغامبر عليه السّلم اسلام « 2 » برو عرضه كرد ، و مسلمان گشت . و پيغامبر عليه السّلم آب دست كردن او را بياموخت و هر دو نماز همى كردند .
علىّ بن ابى طالب رضى اللَّه عنه را بخانهء پيغامبر عليه السّلم بار نبايستى . و بخانهء پيغامبر عليه السّلم « 3 » اندر آمد ، و ايشان را ديد كه نماز همى كردند ، و هيچ چيز نديد كه پيش ايشان نهاده بود ، و گفت كه : شما اين نماز كرا همى كنى ؟ و كرا مىپرستى ؟ گفتند كه : ما خداى را مىپرستيم ، و نماز او را مىكنيم . و پيغامبر عليه السّلم مر على رضى اللَّه عنه را گفت كه : تو نيز بدين دين ما اندر آى . على جواب داد و گفت كه : تا بروم و دستورى از پدر باز كنم . پيغامبر عليه السّلم گفت كه : روا باشد ، برو .
و على « 4 » برفت ، و چون هنوز از خانه بدر نرفته بود باز گرديد و گفت كه :
يا رسول اللَّه خداى عزّ و جلّ مرا بيافريد و از پدرم نپرسيد ، من نيز بدين كار دستورى از وى نخواهم كرد . پس پيغامبر عليه السّلم شهادة به دو نيز عرضه كرد و او نيز مسلمان شد و با ايشان به نماز اندر ايستاد .
پس پيغامبر عليه السّلم انديشه كرد و گفت كه : اين كرا گويم « 5 » و دلش بابو بكر رضى اللَّه عنه اوفتاد كه ايشان دوستان ديرينه بودند ، و پيوسته بيك ديگر بودندى ، و برخاست و بيرون شد بطلب ابو بكر .
هامش
( 1 ) اسلام . ( صو )
( 2 ) شهادت . ( صو )
( 3 ) نبايستى خواست ، چون على .
( صو )
( 4 ) تا بروم و از پدر بپرسم . پيغامبر گفت صلّى اللَّه عليه و سلّم : روا باشد و ليكن هيچ خلق ديگر مگوى . على . ( صو )
( 5 ) تا اين حديث فرا كه گويد ( صو )