هر دو اندران يك سال از دنيا رفته بودند . و ابو جهل و آن كافران مكّه به كار پيغامبر عليه السّلم اندر ايستادند ، و خواستند كه او را هلاك كنند و پيغامبر عليه السّلم مىخواست كه از مكّه برود كه از دست آن كافران در رنج بود و هيچ جاى نزديكتر از طايف نبود و مكّيان در آن طايف باغ و بستان بسيار داشتند . « 1 » پس پيغامبر عليه السّلم برخاست و روى بطايف نهاد . و چون بدانجا رسيد و اندر آنجا « 2 » دو مهتر بودند و ايشان را پسران مسعود گفتندى و پيغامبر عليه السّلم پيش ايشان « 3 » رفت ، و گفت كه : بدانيد كه من پيغامبر خدايم ، و شما خود از حال من آگاهيد ، كه مهتران مكّه با من چه مىكنند از جفاها ، و مر او ياران مرا رنجه مىدارند ، و اكنون من پيش شما آمدم تا مرا يارى دهيد ، تا ايشان را از خويشتن باز دارم .
ايشان « 4 » جواب دادند ، و گفتند كه : يا محمّد اگر تو پيغامبر خدايى يارى از او خواه نه از ما ، و اگر خداى پيغامبرى خواست فرستاد چرا از طايف يا از مكّه ازين مهتران را يكى پيغامبرى نداد ؟ چنان كه گفت عزّ و جلّ :
وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ
« 5 » پس خداى عزّ و جلّ گفت :
أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ
؟ « 6 » يعنى نبوّة ربك . گفت كه : اين پيغامبرى ايشان را قسمت بايد كردن
هامش
( 1 ) وز مكه هيچ جاى نيست نزديكتر از طايف ، همه باغها و بوستانهاى مكيان است ( صو )
( 2 ) و روى بطايف كرد . و بطايف اندر . ( صو )
( 3 ) سوى ايشان هر دو . ( صو )
( 4 ) با من چكنند از جفا ، تا امروز عم من بو طالب زنده بود خود ايشان را شكسته داشت ، اكنون تا او ازين جهان بيرون شد دست بر ياران من دراز كردهاند و مرا عزم افتاد سوى شما تا مرا يارى دهيد تا ايشان را از خويشتن بازدارم ايشان هر دو برادران او را . ( صو )
( 5 ) الزخرف 31
( 6 ) الزخرف 32