تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1945

مساهمون:

ص١٩٤٥
پس دست دراز كرد و آن طبق از دست غلام بستد ، و گفت : بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم . غلام گفت كه : يا جوان مرد ، تو كيستى و اين چه سخن بود كه گفتى ، كه من تا از جايگاه خويش بيامدم اين سخن از هيچ كس نشنيدم . پيغامبر عليه السّلم گفت كه : تو از كدام شهرى ؟ گفت كه : من از نينوىام . پيغامبر عليه السّلم گفت كه : نينوى شهر برادر منست يونس بن متى عليه السّلم . غلام گفت كه : تو يونس را چه شناسى ؟ گفت كه : من او را شناسم كه من پيغامبر خدايم و او نيز پيغامبر خداى بود . غلام گفت كه : تو چه نامى ؟ گفت : من محمّد نامم ، و احمد . غلام انجيل خوانده بود و گفت كه : همانا كه تو آن محمّدى كه بيرون خواهد آمدن و اهل او را « 1 » فرا نپذيرند . گفت : بلى ، من آن محمّدام . غلام گفت : تو هيچ غم مخور ، و انديشه مدار كه من در تورية و در انجيل خوانده‌ام كه مردمان مكّه ترا بسيار برنجانند ، و تو از آنجا هجرت كنى و عاقبت ظفر ترا باشد ، و مكّه بدست تو گشوده شود ، و تو همه جهان بگيرى . اكنون بايد كه دين خويش بر من عرضه كنى . پيغامبر عليه السّلم دين خويش برو عرضه كرد و آن غلام مسلمان شد ، و با پيغامبر عليه السّلم عهد كرد كه چون كار تو نيك شود . من پيش تو آيم . و عتبه و شيبه حديثهاى ايشان همى شنيدند و ليكن ندانستند كه چه مىگويند ، و شيبه مر عتبه را گفت : الا ان محمّدا قد خدع غلامك . و اين قصّه بجاى ديگر گفته آمدست . پس پيغامبر عليه السّلم برخاست و روى بمكّه نهاد ، و چون بيك منزلى مكّه برسيد ، او را مردمان پيش آمدند و گفتند كه : يا محمّد اندر مكّه
هامش
( 1 ) پيغامبرى كه بيرون خواهد آمدن و او را اهل . ( صو )