مرو كه خبر تو بمكّه رسيد « 1 » كه تو بطايف رفتى و تو را اندر آنجا رها نكردند ، و بازگرديدى و ابو جهل بر راه تو نشسته است .
پس پيغامبر عليه السّلم آنجا بنشست ، و آن شب آنجا ببود . و چون شب اندر آمد گروهى از پريان آنجا بگذشتند ، و آواز قرآن خواندن پيغامبر عليه السّلم بشنيدند ، و بيامدند ، و خويشتن را به دو پيدا كردند ، و او را گفتند كه : تو كيستى ؟ گفت كه : من پيغامبر خداى عزّ و جلّام سوى آدميان و سوى شما . و ايشان هفت پرى بودند « 2 » پس پيغامبر عليه السّلم اسلام بر ايشان عرضه كرد و مسلمان شدند . پس پيغامبر عليه السّلم را گفتند كه : بايد كه با ما بيايى بجايگاه ما ، تا قومان ما ترا بينند . پيغامبر عليه السّلم گفت كه : جايگاه شما كجاست ؟ گفتند كه :
وادى است بيك فرسنگى مدينه كه آن را وادى الجن خوانند . پس پيغامبر عليه السّلم با ايشان وعده كرد كه من بنزديك شما آيم . پس آن گه چون بمدينه شد سوى ايشان رفت پس پيغامبر عليه السّلم آن شب آنجايگاه بود . و چنين گويند كه آنجايگاه بطن النخله بود پس روز ديگر پيغامبر عليه السّلم برفت و از ديگر سو بمكّه اندر شد و جبريل عليه السّلم بيامد و اين سوره بياورد :
قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ
« 3 » الى آخر السورة .
پس پيغامبر عليه السّلم چندگاه ديگر بمكّه اندر همى بود و گاه آشكارا بودى و گاه پنهان شدى تا آن گاه كه او را با مردمان مدينه آشنااى
هامش
( 1 ) كه خبر تو به مكه اندر فراخ است . ( صو )
( 2 ) و لكن مقاتل همى گويد ، نه پرى بودند . و محمد بن جرير گويد هفت پرى بودند مهتر ايشان سر بوسه نام بود ( صو )
( 3 ) الجن 1