كه ازين را كه دادهام يا بدهم ؟
و چون پيغامبر عليه السّلم از ايشان يارى نيافت نااميد بازگشت و ايشان آن جوانان خويش را گفتند كه : آن مرد كه همى رود ديوانهاى از قريش است ، و دعوى پيغامبرى همى كند . بايد كه از دنبالهء او برويد و او را به سنگ ازين جا بيرون كنيد . و آن جوانان از دنبالهء پيغامبر عليه السّلم برفتند ، و سنگ از دنبالهء او همى انداختند ، و سنگى بر پاى او آمد و پايش خونين گشت ، و خون از آن روانه شد . « 1 » و چون پارهاى آمده بود همى ترسيد كه نبايد كه حق تعالى اهل طايف را عذابى فرستد .
گفت : اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون . گفت يا رب راه نماى اين قوم مرا كه ايشان نمىدانند پس چون مقدار يك فرسنگى از طايف بيامده بود باغى ديد بر يك سوى راه نهاده ، و آبى بر در آن باغ همى گذشت ، و گفت كه : ندانم كه اين باغ از ان كيست امّا بروم و اين [ خون ] از پاى خويش بشويم و پاك كنم و اين باغ « 2 » از ان دو برادر بود از مكّيان يكى عتبه و ديگر شيبه ، و ايشان خويشاوندان پيغامبر عليه السّلم بودند ، و هر دو در باغ بودند و چون پيغامبر عليه السّلم را بديدند بشناختند ، و ليكن خويشتن را به دو ننمودند . و عتبه را غلامى بود و آن غلام را گفت كه : برو پارهاى انگور باز كن ، و بر طبقى نه و پيش آن مرد بر . و آن غلام برفت و پارهاى انگور باز كرد ، و بر طبقى نهاد ، و پيش پيغامبر عليه السّلم آورد ، و پيش او نهاد . و پيغامبر عليه السّلم از آن غلام پرسيد كه : اين چيست ؟ گفت كه :
هديهاى است .
هامش
( 1 ) و پاى او ريش گشت و خون همى دويد . ( صو )
( 2 ) گفت من ندانم كه رز كراست و لكن بارى به اين حوض روم و اين خون از پاى بشويم . و اين رز . ( صو )