بنشست و گفت كه مگر كسى « 1 » باز آيد و هيچ كس باز نيامد ، و روز هشتم روى بمدينه باز نهاد .
و پيش از آن كه برفت سپاه گرد همى آمدند و ايشان را با يك ديگر جنگ همى اوفتاد . پس ميان يكى مهاجرى با يكى انصارى جنگ اوفتاد ، و مهاجرى از مهاجريان فرياد خواست ، و انصارى از انصاريان فرياد خواست . و انصارى كس عبد اللَّه بن ابىّ بود . عبد اللَّه ابىّ گفت كه :
اين همه گناه ما بود كه گروهى از برهنگان از مكّه بيامدند و ما ايشان را باز پوشيديم ، و اكنون بر ما بيرون آمدند . آن گه گفت كه : اگر ما بمدينه باز رويم اين مهاجريان را از مدينه بيرون كنيم و اگر بيرون نتوانيم كردن بارى خواستهء خويش ايشان را ندهيم تا ايشان خود بگريزند و بروند . و خداى عزّ و جلّ اين سخن عبد اللَّه بن ابىّ پيدا كرد چنان كه گفت :
هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ
« 2 » الى الاية .
و يكى از ياران پيغامبر عليه السّلم آنجا حاضر بود نام او زيد بن ارقم ، و چون آن سخن بشنيد بيامد و مر پيغامبر عليه السّلم را بگفت . پيغامبر عليه السّلم چون آن سخن بشنيد تافته گشت ، و هم آن ساعت بفرمود تا طبل بزدند و كوچ كردند ، و نه وقت كوچ بود و رفتن . و مردى بود از انصار نام او اسيد بن حضير بيامد و مر پيغامبر عليه السّلم را گفت كه :
يا رسول اللَّه اين ساعت نه وقت رفتن است . پيغامبر عليه السّلم آن حديث زيد او را بگفت . اسيد گفت : يا رسول اللَّه تواند بود كه زيد همى راست گويد و عبد اللَّه بن ابىّ اين سخن گفته باشد ، از بهر آن كه پيش از آن كه تو بمدينه باز آمدى همه اهل يثرب برو گرد آمده بودند ، و او را
هامش
( 1 ) گفت باشد كه گروهى ازيشان . ( صو )
( 2 ) المنافقون 7