خويش را بدست كنم و بدهم . ثابت گفت كه : تو چيزى ندارى ، بهاى خويش چگونه بدهى ؟ آن دختر گفت كه : بروم و از مردمان سؤال همى كنم ، و قوت خويش از آن برمىدارم و باقى به تو مىدهم ، تا آن گاه كه بهاى خويش بگزارم ، و من آزاد گردم .
پس ثابت او را دستورى داد . و آن دختر « 1 » هر روز برفتى و از مردمان سؤال كردى تا نماز شام ، و قوت خويش از ان برداشتى و آنچه بماندى بياوردى و بثابت دادى .
پس يك روز هم چنان مىآمد و پيغامبر « 2 » عليه السّلم را ديد جايى نشسته ، و برفت و از وى « 3 » سؤال كرد ، و حال خويش با او بگفت .
پيغامبر را عليه السّلم برو رحمت آمد و گفت كه : يا دختر همى خواهى من ترا از ثابت بخرم و آزاد كنم ، و ترا بزنى كنم ؟ آن دختر گفت : چرا نخواهم ، و تو مرا هم به دنيا اندر بهشت كرده باشى .
پس پيغامبر عليه السّلم ثابت را بخواند ، و آن كنيزك را ازو بخريد ، و بهاى او بداد و آزاد كرد . و پس او را زن كرد . و اين كنيزك جويريه نام بود . پس چون پيغامبر عليه السّلم او را آزاد كرد و بزنى كرد همه ياران پيغامبر هر كس كه كنيزكى داشت از غنيمت ، همه را آزاد كردند ، و بزنى كردند ، و همه بندگان آزاد گشتند . و همه ياران ، پيغامبر عليه السّلم را آفرين كردند ، و از سبب اين دختر همه بندگان آزاد گشتند .
و هم بدين غزو بنى المصطلق بود كه مر عايشه را رضى اللَّه عنها بهتان گفتند و خداى عزّ و جلّ از بهر پاكى او آيت فرستاد چنان كه بسورة - النّور گفته آمدست و السّلم
هامش
( 1 ) پس ثابت او را مكاتب كرد و آن كنيزك . ( صو )
( 2 ) همى رفت ، پيغامبر ( صو )
( 3 ) فرا رفت و چيزى . ( صو )