موسى را گفت كه : اين تخت كراست ؟ [ موسى گفت : من ندانم ] . هارون برفت و « 1 » بران تخت خفت . خداى عزّ و جلّ جان او برداشت . و آن درخت و آن تخت از چشم موسى ناپيدا شد .
و چون موسى بنزديك بنى اسرايل باز آمد ، اين قصّه بديشان باز گفت ، و بنى اسرايل او را استوار نداشتند ، و موسى را گفتند كه : تو هارون را ببردى و هلاك كردى . چنان كه گفت :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا ، وَ كانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهاً
« 2 » و اين آيت بپيغامبر عليه السّلم فرستاد از آنچه گروهى از ياران پيغامبر عليه السّلم او را رنجه همى داشتند ، و استوار نداشتند ، خداى عزّ و جلّ اين آيت بفرستاد گفت : يا شما كه مؤمنانايد مباشيد چون قوم موسى كه رنجه همى داشتند موسى را ، و استوار نداشتند او را .
و گروهى از علما گويند : اين آيت بر مرگ هارون روايت كنند كه قارون بر موسى آن بهتان بنهاد از بهر آن زن . پس خداى عزّ و جلّ مر ياران پيغامبر را نهى كرد از چنين چيزها كه قوم موسى كردند تا او را رنج نمودند . « 3 »
قصّهء موسى عليه السلام با قارون
و سبب اين قصّه چنان بود كه قارون از بهر زكات نادادن كافر شد ، و او را چندان مال و خواسته « 4 » گرد آمده بود ، و موسى او را مىگفت :
هامش
( 1 ) از دور تنهء درختى پيدا آمد . چون فرا رسيدند تختى بيافتند نهاده آنجا ، و جامهاى گوناگون آنجا برافكنده . هارون موسى را گفت : اين تخت كراست ؟ موسى گفت : من ندانم . هارون فراز رفت و ( صو )
( 2 ) الاحزاب 69
( 3 ) رنج نمودند از ان . و السلم .
( 4 ) از بهر آنكه قارون را چندان خواسته . ( صو )