تا پيش شما احوال بگويد كه خود چون بوده است در پيش چشم موسى . « 1 » پس قارون كس فرستاد و موسى عليه السّلم را بخواند ، و موسى ندانست كه او را از بهر چه همى خواند . و چون گفتند كه : بنى اسرايل جمله آنجايگاه حاضراند ، با خود گفت كه ، مگر قارون توبت كرده است ، و با خداى عزّ و جلّ بازگرديده است و قارون بفرستاد و آن زنگ را بخواند ، و آنجايگاه اندر خانهاى بنشاند .
و چون موسى عليه السّلم برسيد و پيش ايشان بنشست . قارون گفت :
يا موسى ، تو همى دعوى كنى كه من پيغامبر خدايم ، و فلان زن كه معروف است و همه كس او را شناسد ، مىگويد ، كه فلان محلّه تو مرا بگرفتى ، و بخانهاى اندر كشيدى ، و با من دست درازى كردى . « 2 » و مر آن زن را گفت بيرون آى و پيش اين مردمان بگوى كه موسى با تو چه كرد .
آن زن بيرون آمد و بر سر آن خلايق بيستاد ، و گفت : اى مردمان بدانيد كه قارون مرا بخواند ، و خواستهء بسيار بداد ، و گفت كه مىبايد كه چون من ترا بخوانم پيش مردمان ، بگو اى كه موسى بفلان جاى مرا بگرفت ، و با من دست درازى كرد . و خداى عزّ و جلّ اين سخن بر زبان آن زن براند . و آن خلقان همه متحيّر شدند . و موسى تافته شد ، و برخاست و از آنجايگاه بيرون آمد و گفت : يا ربّ تو خود بهتر دانى كه با قارون چه بايد كردن .
پس خداى عزّ و جلّ وحى فرستاد سوى موسى كه زمين را در فرمان
هامش
( 1 ) و از موسى گله كند و ميگويد كه مرا به خانه اندر كشيد و با من بىسامانى كرد .
اگر خواهيد اين زن را بخوانم تا پيش چشم بر روى موسى اندر بگويد . ( صو )
( 2 ) فلانه زن ، از فلان محله زنيست معروف ، ميگويد تو بفلان جاى دست اندر من زدى و با من بىسامانى كردى . ( صو )