و اين آنست كه موسى عليه السّلم مر بنى اسرايل را گفت كه : چرا مرا رنجه همى داريد ، و استوار نداريد ؟ و شما همى دانيد كه من رسول خداى عزّ و جلّام .
و اين استوار ناداشتن بنى اسرايل مر موسى را آن بود كه چون خداى عزّ و جلّ او را بمناجات خواند ، و با حقّ تعالى مناجات همى كرد ، او را استوار نمىداشتند ، و هفتاد پير مرد معروف گزين كردند و با او بفرستادند و گفتند كه : تا چون خداى عزّ و جلّ با تو سخن [ گويد ] « 1 » ايشان بشنوند كه او با تو چه همى گويد . و چون هفتاد تن برفتند ، و بشنيدند كه حق تعالى با موسى سخن همى گفت ، ايشان گفتند كه :
ما چنان خواهيم كه خدايى كه با تو سخن همى گويد او را بينيم . و چون آن سخن بگفتند آن صاعقه اندر آمد ، و آن هفتاد تن جمله بسوختند .
پس موسى عليه السّلم تافته شد ، و گفت : بار خداوندا اكنون من باز پيش بنى اسرايل نيارم رفتن . گويند آن پيران ما را بردى و همه را هلاك كردى . پس خداى عزّ و جلّ از بهر موسى جانهاى ايشان باز داد ، و همه را زنده گردانيد . پس يكى اين بود نااستوار داشتن بنى اسرايل مر موسى عليه السّلم را و اين قصّه بسورة البقره [ بگفته آمدست ] « 2 » امّا اين استوار ناداشتن بنى اسرايل ديگر آن بود كه چون ببيابان تيه اندر بودند ، خداى عزّ و جلّ موسى را آگاه كرد كه من بفلان وقت هارون را پيش خويش خواهم آوردن . پس وقت كه وعده بود موسى و هارون همى رفتند ، و از دور يك بن درخت بديدند . و چون بنزديك آن رسيدند تختى پيدا آمد ، و جامهاى الوان بر آن تخت انداخته ، و هارون
هامش
( 1 ) ( صو ) ، و اين كلمه در متن از قلم كاتب كاتب افتاده است .
( 2 ) ( صو )