و هر دو بهم در پيش پيغامبر عليه السّلم شدند . عمر گفت : يا رسول اللَّه اين دشمن خداى آمده است و من او را بكشم . عبّاس گفت : يا رسول اللَّه او اندر زنهار منست . و عمر مىخواست كه از پنهان سخنى با پيغامبر بگويد ، و عبّاس اندر پيش او بيستاد ، و گفت كه : امشب نوقت حديث است .
پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه مر عبّاس رضى اللَّه عنه را گفت كه : تو امشب او را بخانهء خود بر و نگاهدار تا فردا . پس آن شب عبّاس او را بخانهء خود برد و نگاه مىداشت و او را مراعات كرد .
ديگر روز بامداد ابو سفيان در خدمت عبّاس رضى اللَّه عنه به خدمت پيغامبر صلّى اللَّه عليه رفتند ، و ابو سفيان گفت كه : يا رسول اللَّه ايمان عرضه كن كه من مسلمان مىشوم ، و پيغامبر عليه السّلم ايمان به دو عرضه كرد ، و ابو سفيان مسلمان گشت . و آن روز اندر خدمت پيغامبر عليه السّلم ببود .
پس عبّاس مر پيغامبر عليه السّلم را گفت كه : يا رسول اللَّه ، مر ابو سفيان را عطيّتى بخش بدان كه بيامد و مسلمان شد . پيغامبر عليه السّلم گفت :
من دخل دار ابى سفيان فهو آمن .
گفت : هر كى اندر خانهء ابو سفيان رفت او ايمن است .
پس ديگر روز ابو سفيان خواست كه بازگردد . پيغامبر گفت كه : يا عبّاس او را گسيل مكن تا اين لشكر را ببيند . پس همان روز عبّاس ابو سفيان را برگرفت و بر سر راه بيستادند تا آن ده هزار سوار آراسته كه با پيغامبر عليه السّلم بودند جمله فوج فوج بگذشتند ، و ابو سفيان بديشان اندر نگاه همى كرد . پس ابو سفيان گفت كه : يا عبّاس اين برادر زادهء تو ملكى بزرگ گشت . عبّاس گفت كه : او ملك نيست كه او پيغامبر خداى عزّ و جلّ است .
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1847
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٨٤٧