بدر آورد و بديشان داد . « 1 » على نامه برداشت و پيش پيغامبر صلّى اللَّه عليه آورد . و چون نگاه كردند نامه حاطب بن بلتعه نوشته بود باهل مكّه . او را بخواند و پيغامبر عليه السّلم او را پرسيد كه : تو چرا اين نامه نوشتى ؟ گفت كه : مرا در مكّه خواستها بسيار بود ، و خويشان و قرابتان بسيار بود ، و خواستم كه رواى با ايشان « 2 » و پيغامبر عليه السّلم را از ان هيچ زيان نداشتى .
و امير المؤمنين عمر بن الخطّاب رضى اللَّه عنه آنجا ايستاده بود و شمشير بكشيد ، و گفت : يا رسول اللَّه مرا دستورى ده تا اين را بكشم كه او كافر شد . پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت كه : او را نبايد كشت كه خداى عزّ و جلّ او را مؤمن خواند . عمر گفت كه : پس منافق شد . پيغامبر عليه السّلم گفت كه : نشد ، كه او بچاه بدر با ما بود و خداى عزّ و جلّ مر اهل بدر را همه آمرزيده خواند .
پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه بفرمود تا از آن منزل برگرفتند و بمنزلى ديگر رفتند ، و مر ياران را و سپاه جمله را بفرمود تا سلاحها از خويشتن باز كردند و دربار اشتران كردند . « 3 » و اندران منزل دو تن پيش پيغامبر صلّى اللَّه عليه باز آمدند يكى عتبة بن حصين « 4 » بود و يكى اقرع بن حابس . عتبه مر پيغامبر عليه السّلم را گفت كه : يا محمّد اندر تو نه اثر حرب مىبينم و نه اثر حزم ، كجا خواهى رفت ؟ پيغامبر عليه السّلم گفت كه : آنجا روم كه خداى عزّ و جلّ خواهد .
هامش
( 1 ) آن زن دانست كه على سوگند دروغ نكند نامه را از موى سر بيرون كرد و در پيش على انداخت . ( صو )
( 2 ) خواستم كه تا خويشتن را بديشان روى كنم .
( صو ) [ در متن كلمهاى افتاده است شايد « رواى كنم » ]
( 3 ) و بر اشتر نهادند .
( صو )
( 4 ) عيينة بن حصن . ( السيرة النبوية - تاريخ طبرى )