يك چند بگوشهاى فرو آمده بودند و روشنايى كرده . « 1 » ابو سفيان نگاه كرد و آن همه ناحيت روشنايى ديد ، و گفت كه : نشايد بودن كه اين محمّد است كه او را چندين سپاه نباشد .
پس هر دو از اشتر فرو آمدند ، و اشتر را ببستند ، و حكيم بن حزام پيش اشتران بنشست ، و ابو سفيان برخاست و پارهاى پيشتر شد . و عمر بن الخطّاب رضى اللَّه عنه آن شب يزك لشكر بود ، و عبّاس « 2 » نيز بر اشتر پيغامبر عليه السّلم نشسته بود و مىآمد . عمر رضى اللَّه عنه آواز داد و گفت : اين كيست كه مىآيد ؟ گفتند : عباس بن عبد المطّلب است ، عمّ پيغامبر عليه السّلم .
ابو سفيان چون نام عباس شنيد شاد گشت از بهر آن كه ميان او و ميان عبّاس دوستى بود . و سبك پيش عبّاس آمد ، و عبّاس او را گفت كه : تو بدين وقت از كجا مىآيى ؟ كه ام شب يزك « 3 » لشكر عمر است ، و اگر ترا بيند بكشد ، و زنهار ندهد . هلا زود بر اين اشتر من نشين . ابو سفيان بر قفاى عبّاس نشست ، و عمر رضى اللَّه عنه سخن گفتن ايشان بشنيد و بيامد ، گفت تا بنگرم كه خود كيست كه بدين وقت سخن مىگويد . چون بيامد « 4 » ابو سفيان را ديد گفت : اى دشمن خداى و رسول تو بدين وقت از كجا مىآيى ؟ و شمشير بكشيد تا گردن او بزند . پس عبّاس شفاعت كرد و گفت كه : او در زنهار منست .
پس عمر بشتافت كه پيغامبر عليه السّلم را آگاه كند ، و عبّاس نيز بشتافت ،
هامش
( 1 ) هر جايى روشنايى كرده بودند . ( صو )
( 2 ) و بو سفيان لختى فراتر شد ، و آن شب عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه بعسس لشكر بر نشسته بود و بيرون آمده . عمر رضى اللَّه عنه بعسسى و عباس . ( صو )
( 3 ) عسس . ( صو )
( 4 ) چون فراز آمد .
( صو )