و جامهء مردان شستندى ، و هيزم چيدندى ، و بلشكرگاه آوردندى پس اين حاطب بن بلتعه از ان زنان يكى را بخواند ، و پاره زرنيك به دو داد ، و آن نامه به دو داد و اندر « 1 » موى خويش بافت ، و ببهانهء هيزم چيدن از لشكرگاه بيرون رفت . و آن زن هم از مكّه بود و نام او ساره و مولاة عبد المطّلب بود ، و روى بمكّه نهاد ، و همى رفت .
هم آن گاه جبريل عليه السّلم آمد و اين آيت بياورد :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ
« 2 » گفت : يا شما كه مؤمنانيد مگيريد دوستى با دشمنان من و دشمنان شما كه مىدوستى او كنيد با ايشان ، و نامه نويسيد ، و از آمدن پيغامبر صلّى اللَّه عليه ايشان را آگاه كنيد .
پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه ، علىّ بن ابى طالب را و زبير بن العوام را بخواند ، و اين قصّه ايشان را بگفت . پس بفرمود تا ايشان هر دو بطلب اين ساره رفتند ، و او را بيك ساعت اندر يافتند كه به راه مكّه اندر همى رفت ، و او را بگرفتند ، و گفتند : نامه بيرون كن ، و گفت كه : من هيچ نامه ندارم . و جامها از خود بيرون كرد و بجستند ، و هيچ نامه نيافتند . و زبير بن العوام گفت كه : ما اين را بجستيم و با او هيچ نامه نيست ، اكنون تا باز گرديم .
على بن ابى طالب رضى اللَّه عنه گفت كه : پيغامبر ما صلّى اللَّه عليه دروغ نگويد . و ذو الفقار « 3 » بكشيد ، و گفت كه : اى زن اگر نامه بيرون آورى و الّا حالى ترا به دو نيم كنم . از آن « 4 » بترسيد و دانست كه على دروغ نگويد ، و آنچه گفته باشد بكند . پس آن زن آن نامه از ميان موى
هامش
( 1 ) تا اندر . ( صو )
( 2 ) الممتحنة 1
( 3 ) پس شمشير . ( صو ) [ در متن « ذو الفقرار » خوانده مىشود ]
( 4 ) شايد : « آن زن »