رفت ، و گفت كه : يا محمّد من برسولى اهل مكّه آمدهام ، و عذر مىخواهند كه ما را از اين حديث خبر نبود ، و اكنون از آن بازگشتيم ، و نيز همداستان نباشيم كه كسى از ان ما پيش بنو خزاعه رود . پيغامبر عليه السّلم هيچ جواب نداد مگر آن كه گفت كه : مكّيان عهد بشكستند .
و نيز هيچ نگفت . و عادت پيغامبر عليه السّلم چنان بودى كه چون حاجت كسى روا نخواستى كردن او را هيچ جواب ندادى . ابو سفيان چون جوابى نشنيد خواست كه بازگردد .
و دختر ابو سفيان امّ حبيبه زن پيغامبر عليه السّلم بود ، و ابو سفيان خواست كه بخانهء امّ حبيبه رود و آن شب آنجايگاه باشد . پس بخانهء امّ حبيبه رفت و آنجايگاه نطعى اديم انداخته بود ، و برفت و بر سر آن نطع « 1 » نشست . و امّ حبيبه برفت و آن نطع از زير او بدر كشيد ، و در پيچيد ، و در گوشهاى بنهاد . و ابو سفيان گفت كه : يا دختر تو را اندوه آمد كه من بر سر اين نطع « 2 » نشستم ؟ امّ حبيبه گفت كه : تو ندانى كه تو كافر باشى و پليد ، و اين نطع جايگاه و نشستگاه پيغامبر عليه السّلم است ، و تو بر ان نشينى پليد گردد ، پس نشستگاه او را بنشايد . پس ابو سفيان از همه نااوميد گشت و برخاست و اندوهناك « 3 » از آن خانه نيز بيرون شد ، و روى بمكّه باز نهاد نااوميد .
و چون ابو سفيان بازگشت پيغامبر عليه السّلم سه روز خاموش بود و هيچ نگفت ، و بعد از سه روز مهاجر و انصار را گفت كه : هر كسى كار
هامش
( 1 ) يكى بستر اديم افكنده بود كه حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و سلم بر انجا نشستى بو سفيان اندر آمد و بران بستر . ( صو )
( 2 ) برين بستر . ( صو )
( 3 ) و اين بستر نشست پيغامبرست صلّى اللَّه عليه ، و روا نباشد كه كافرى بر آنجا نشيند . بو سفيان را از آن سخت اندوه آمد همانگه . ( صو )