و ترتيب خويش بسازند كه ما را ناچار بيرون مىبايد رفت . « 1 » و هيچ خلق را نگفت كه من كجا خواهم رفت .
و ياران پيغامبر مهاجر و انصار همه متفكّر شدند ، و چنان دانستند كه بحرب روميان مىبايد رفتن ، كه در آن روزگار آوازهء روميان در افتاده بود .
پس مردمان هر كى بجاى خويش ترتيب سلاح و ساز راه مىساختند . « 2 » پس پيغامبر عليه السّلم سپاه را گرد كرد و عرضه داد ، و ده هزار سوار عرضه داده بود از مهاجر و انصار ، و از بنو تميم و بنو غطفان و بنى جهينه و روز دهم ماه رمضان بود كه بيرون آمدند و كلثوم بن الحصين را بر مدينه امير كرد .
پس پيغامبر عليه السّلم بفرمود تا سر راههاى مكّه همه بگرفتند تا هيچ كس بمكّه نتواند رفتن كه مكّيان را آگاهى دهد . پس پيغامبر عليه السّلم مىرفت ، و روز پنجم بمنزلى فرود آمد كه آنجايگاه ذو الحليفه خوانند و يك روز آنجايگاه ببود .
و يك مرد از مهاجران با پيغامبر عليه السّلم بود ، نام او حاطب بن بلتعه « 3 » و او را بمكّه خويشان و قرابتان بسيار بودند . پس اين مرد از آن منزل يكى نامه نبشت بمكّه بنهان از پيغامبر عليه السّلم ، و اهل مكّه را آگاه كرد كه پيغامبر عليه السّلم مىآيد ، با سپاهى گران و من شما را آگاه كردم تا بدانيد .
و اندر لشكرگاه پيغامبر عليه السّلم زنان بودند كه گازرى كردندى ،
هامش
( 1 ) گفت بسازيد كه ما را ببايد رفتن . ( صو )
( 2 ) پس مردمان كار رفتن بساختند .
( صو )
( 3 ) حاطب بن ابى بلتعة . ( السيرة النبوية ) ، و ظاهرا كلمه « ابى » از قلم كاتب افتاده .