و مكّه را بر دست تو گشاده كند .
و چون رسولان بنو خزاعه برسيدند ، پيغامبر عليه السّلم خود آگاه شده بود و لكن خاموش بود ، و هيچ خلق را هيچ « 1 » نگفت از بهر آن كه تا خبر بمكّه نشود .
و اهل مكّه دانستند كه بنو خزاعه رسولان فرستادند بمدينه ، و از پيغامبر عليه السّلم سخت مىترسيدند ، و همه بيك جا گرد آمدند ، و ابو سفيان بن حرب را برسولى پيش پيغامبر عليه السّلم فرستادند تا عذر مكّيان بخواهد و جبريل عليه السّلم پيش از آن كه ابو سفيان رسيد بيامد ، و پيغامبر عليه السّلم را آگاه كرد ، كه ابو سفيان برسولى مىآيد تا عذر مكّيان باز خواهد « 2 » پس پيغامبر عليه السّلم مر ابو بكر و عمر و عثمان و على رضى اللَّه عنهم را گفت كه : ابو سفيان مىآيد ، و حاجتى خواهد خواست ، و من هيچ اجابت او نخواهم كرد . بايد كه شما بدان كار اندر هيچ سخن نگوئيد .
پس چون ابو سفيان برسيد پيش هر چهار ياران « 3 » پيغامبر عليه السّلم مىرفت يك يك ، و قصّهء خويش و آن اهل مكّه همى گفت ، و از ايشان هيچ يك جوابى نشنيد ، و گفتند كه : ما اين سخن نتوانيم گفتن . پس پيش فاطمه رضى اللَّه عنها رفت و با او بگفت كه : بايد كه سخن تو با پدر خويش بگواى . « 4 » فاطمه رضى اللَّه عنها گفت كه : اين سخن نه سخن زنان باشد .
پس ابو سفيان نااوميد گشت ، و برخاست و خود پيش پيغامبر عليه السّلم
هامش
( 1 ) چيز . ( صو )
( 2 ) و پيش تا بو سفيان بمدينه آيد جبريل آمده بود و گفته بود كه بو سفيان همى آيد بعذر خواستن . ( صو )
( 3 ) چهار يار . ( صو )
( 4 ) بايد كه اين سخن پيغامبر را عليه السّلم بگويى . ( صو )