بشكستند ، و مرد سوى پيغامبر عليه السّلم فرستادند ، و گفتند كه : يا محمّد اين ياران تو كه كشته شدند نه ما كشتيم كه عامر بن الطّفيل ايشان را كشت .
و اكنون عمرو بن اميّه دو تن از ان ما بكشته است ، بايد ديت اين دو مرد را بدهى و اگر ديت بدهى ، و اگر حرب را بياراى كه ما آمديم . پيغامبر عليه السّلم گفت كه : راست همى گوييد ، شما را ديت اين دو مرد مىبايد ستد . پس اين دو ديت بر مردمان مدينه قسمت كرد . و گفت : من از جهودان بنى النّظير و جهودان فدك يارى خواهم خواست . پس اول از جهودان بنى النّظير يارى خواست .
و پيغامبر عليه السّلم را درازگوشى بود سياه ، نام آن درازگوش يعفور بود ، و بدان يعفور برنشست ، و ابو بكر و عمر و عثمان و على بن ابى طالب و اسيد بن حصين « 1 » با او بودند ، و همى رفتند تا بدر حصار بنى النظير برسيدند . و چون بدانجا رسيد در حصار بسته بودند ، و ايشان بر بالاى حصار آمدند و چون نگاه كردند ، پيغامبر عليه السّلم را ديدند با اين ياران كه با او بودند . و پس از بالا فرو آمدند و در حصار بگشودند و گفتند كه : بحصار اندر آئيد ، و پيغامبر عليه السّلم بحصار اندر نشد ، و هم آنجايگاه فرو آمد و پشت مبارك به ديوار حصار بازداد و ايشان پيش او گرد آمدند .
پيغامبر عليه السّلم حديث عمرو بن اميّه بگفت ، و حديث آن دو ديت كه افتاده بود بگفت ، و از ايشان بدان كار يارى خواست ايشان گفتند كه : يا محمّد سپاس داريم و ما اين دو ديت از ان خويش بدهيم . و برخاستند و بحصار اندر شدند بر ان كه اين دو ديت بر خويشتن قسمت كنند .
پس چون بحصار اندر شدند كنانة بن الرّبيع و عمرو بن الحجّاج « 2 » هر
هامش
( 1 ) حضير . ( السيرة النبوية )
( 2 ) عمرو بن جحاش بن كعب . ( السيرة النبوية )