باز گرديم ، و باز پيش او مىرويم .
پس عمرو آن هر دو مرد را بكشت و بمدينه رفت و احوال ياران خويش پيش پيغامبر عليه السّلم باز گفت كه عامر بن الطّفيل با ايشان چه كرد ، و حال آن دو مرد كه در راه ايشان را بكشته بود ، بگفت .
و پيغامبر عليه السّلم از ان كار سخت تافته شد ، و ابو البرايا را بخواند و گفت كه : اين ياران مرا تو بكشتن دادى . و ابو البرايا نيز تافته شد از ان حالت . پس دو رسول سوى پسرش فرستاد ، و نام پسر او ربيعه بود ، و نامه بنوشت و او را از ان كار آگاه كرد ، و نيز از حال پيغامبر عليه السّلم او را آگاه كرد و گفت كه : يا پسر بايد كه كينهء اين ياران پيغامبر عليه السّلم از عامر ابن الطّفيل بازخواهى .
و چون اين رسولان پيش ربيعه رسيدند ، و نامهء پدرش به دو دادند ، و احوال عامر بن الطّفيل بگفتند كه : با ياران پيغامبر عليه السّلم چه كرد ، و ايشان را چگونه كشت . و نيز از سخن ايمان و اسلام پيغامبر « 1 » عليه السّلم همه او را آگاه كرد ، و گفت كه : اكنون بايد تو كه فرزند منى قصاص آن ياران پيغامبر عليه السّلم از عامر بن الطّفيل بازخواهى .
و چون اين رسول پيش ربيعه برسيد و نامهء پدرش به دو داد و برخواند ، از ان كار ياران پيغامبر عليه السّلم تافته شد ، و برخاست و با دو سه كس از آن خويش پيش عامر رفت ، و با او يك جا مىرفت ، و حديثى با او همى گفت ، و ناگاه حربهاى بر شكم او زد و از پشتش بيرون برد و او را بكشت ، و ياران « 2 » حرب آغازيدند ، و هيچ سود نداشت كه عامر كشته شده بود .
و اين مردمان بنى النظير با عهد پيغامبر بودند و عهد داشتند . و چون عمرو بن اميّه آن دو مرد را بكشت ايشان نيز عهد پيغامبر عليه السّلم
هامش
( 1 ) از سخن پيغامبر . ( صو )
( 2 ) ياران او . ( صو )