و بس . اگر به فرض بپذيريم كه عثمان هم به خلافت برگزيده نمىشد ، بازهم قطعا على نمىتوانست پيروز شود ، حضرت هم بدون شك اين مطلب را مىدانست . همانطور كه خود به محض خروج از شورا ، با صراحت به ابن عباس گفت . « 1 »
از ديگر شواهد دالّ بر اهتمام عمر در اين باره اين است كه : در زمان خلافت وى ، فرشى در جلوى خانهاش پهن مىكردند كه احدى روى آن نمىنشست ، مگر عباس بن عبد المطلب « 2 » و ابو سفيان بن حرب .
مبرد افزوده : « آنگاه عمر مىگفت : اين يكى عموى پيامبر است و آن يكى شيخ قريش . » « 3 »
عمر در مدينه زمينى را به سعيد بن عاص بخشيد . سعيد فزونى خواست ؛ عمر گفت : همين تو را كافى است ، نزد خودت باشد ، به زودى كسى پس از من به خلافت مىرسد كه با تو خويشاوندى نزديكى دارد و به تو احسان خواهد كرد .
سعيد مىگويد : خلافت عمر به پايان رسيد و عثمان جانشين او شد و خلافت را از راه شورا و رضايت به دست گرفت ، به من احسان و نيكى كرد و خواستهام را برآورده ساخت . « 4 »
ابو ظبيان ازدى گويد :
« عمر به من گفت : اى ابو ظبيان ! چقدر مال از بيت المال مىگيرى ؟ گفتم : دو هزار . گفت : با اين پول گوسفند و شترى خريدارى كن ، چه به زودى كسانى از
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 8 ، ص 330 ؛ ر . ك : شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد ، ج 1 .
( 2 ) . شايد عمر مىخواست با اين كار خود شخصيتهايى از بنى هاشم در مقابل على عليه السّلام بسازد كه هيچگونه خطرى براى حكومت نداشته باشند .
( 3 ) . ر . ك : عقد الفريد ، ج 2 ، ص 289 ؛ كامل مبرد ، ج 1 ، ص 319 .
( 4 ) . طبقات ابن سعد ، ج 5 ، ص 21 ؛ منتخب كنز العمال در پاورقى مسند احمد ، ج 4 ، ص 389 - 390 .