مؤلف گويد : گاهى هم عزّت را به كسر عين ضبط كردهاند .
از عبارت اوائل تاريخ ابن خلدون اندلسى به دست مىآيد : كثير به امامت محمد بن حنفيه اعتقاد داشته و او را زنده مىدانسته كه نمرده است و هماكنون در كوه رضوى از سرزمين حجاز به سر مىبرد . بلكه ابن خلدون او را از غاليها شمرده است چه آنكه مىگويد : در ميان شيعه گروهى وجود دارند كه آنها را غالى مىگويند . اينان در اعتقاد به خدايى پيشوايان از حدود عقل و ايمان تجاوز مىكنند و آنان را انسانهايى مىدانند كه به صفات خدايى متّصفند و همان خدايند كه به لباس بشريت آراسته شدهاند و اين همان معناى « حلول » است كه ترسايان دربارهء عيسى عليه السّلام به آن اعتقاد داشتند و حضرت على عليه السّلام كسانى را كه معتقد به اين عقيده بودند سوزانيد . آنگاه كه محمد حنفيه متوجه شد كه مختار بن ابى عبيده ثقفى هم از اين مرام پيروى مىكند وى را مورد بىمهرى خود قرار داد و او را لعنت كرده ، از وى بيزارى جست و همچنين حضرت صادق عليه السّلام آنها را لعنت كرد و از ايشان متبرى گرديد .
برخى از شيعه مردمى هستند كه مىگويند : كمال امام عليه السّلام در اختيار غير امام قرار نمىگيرد بلكه به مجردى كه بميرد روح او منتقل به امام ديگر مىشود و همان كمال از اين ناحيه در اختيار او درمىآيد . اين نظريه همان قول به تناسخ است .
از جمله غاليها كسانى هستند كه به وجود امامى اكتفا مىكنند و به امام پس از او كه متعين براى امامت شده است اعتنايى ندارند و اينان « واقفيه » اند .
برخى از غاليها مىگويند : امام نمىميرد ، بلكه از چشم مردم غايب مىشود و براى اثبات عقيدهء خود به قضيه خضر و زنده بودن او استشهاد مىكنند . همين عقيده را درباره على عليه السّلام ابراز مىدارند كه على عليه السّلام در ميان ابر قرار گرفته است و رعد صداى او و برق همصداى تازيانهء اوست . و نيز همين نظر را دربارهء محمد حنفيه ابراز مىدارند كه او در كوه رضوى در سرزمين حجاز به سر مىبرد و كثير سراينده آنها چنين مىگويد :
ألا ان الائمه من قريش * ولاة الحق أربعة سواء
على و الثلاثة من بنيه * هم الاسباط ليس بهم خفاء
فسبط سبط ايمان و بر * و سبط غيبته كربلا