مرد اسدى گفت : زيد شهيد شد و اينك اين جوان فرزند اوست ، كه فرزندى نورسته و بىگناه است و يوسف تصميم دارد تا او را به دست آورد و به شهادت برساند .
آيا تو حاضرى او را در خانهء خودت پناه بدهى ؟ عبد الملك گفت : آرى ، حاضرم او را پناه بدهم . يحيى چندى را هم در خانه او ماندگار شد و همينكه احساس كرد مخالفان از به دست آوردن او منصرف شدهاند ، به اتفاق چند تن از زيدىها عازم خراسان شد .
پس از شهادت جناب زيد ، رضوان اللّه تعالى عليه ، يوسف بن عمر به منبر رفت و در ضمن ايراد خطبهاى ، خطاب به عراقىها گفت : يحيى بن زيد ، مانند پدرش در حجله خانهء زنهاى شما از حجلهاى به حجله ديگر درمىآيد به خدا سوگند ، هرگاه مىخواستم به شما نشان مىدادم كه از وى كارى ساخته نيست و به دنبال آن آنچه شايسته خود بود به زبان جارى كرد و حاضران را تهديد و نكوهش كرد و از منبر به زير آمد . تا اينجا سخن ابن اثير در كامل به پايان مىرسد .
مؤلف گويد : از مطاوى اخبار گذشته به دست مىآيد كه ، زيد بن على بدون اجازهء حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام قيام كرده بلكه ، مقام مقدس امام عليه السّلام او را از قيام ممانعت كرده ، و او نپذيرفته است و هرگاه چنان باشد زيد بن على مرتكب گناه بزرگى شده و درخور نكوهش عظيمى است .
پس از اين مىنويسد به آنچه گفته شد مىتوان پاسخ داد كه ، زيد براى خود ادعاى امامت نكرده است ، تا اينكه در نتيجهء چنان ادعايى ، كافر شده باشد ، بلكه قيام او بدان منظور بوده است تا از حضرت سيد الشهداء عليه السّلام جانبدارى كند و خونبهاى آن حضرت را از مخالفانش بازستاند و نهايت موضوعى كه ممكن است از ايراد مزبور استفاده كرد آن است كه ، وى از
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 522
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٥٢٢