شب را بيدار ماندم و خواب با چشم من الفت نداشت . در آن موقع با خود سخن مىگفتم و متحير و سرگردان بودم و مىگفتم خدا حوشب و خراش و مزيد و يزيد را لعنت كند ، كه پا از انصاف بيرون گذاردند و با آل محمّد كينهتوزى كردند . آرى خدا آنها را هزار هزار هزار بار بلكه ، براى هميشه لعنت كناد . اينان بودند كه با خدا نبرد كردند و پيمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را آزردند . اينان بودند كه با دشمنى ديرينه خود ، در خون حسين و زيد شركت جستند و بدن شريف زيد را پس از شهادت برهنه و عريان به دار آويختند .
اى خراش بن حوشب ! فرداى قيامت از بدبختترين افراد خواهى بود .
پيش از اين نوشتيم يحيى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش به كربلا رفت ليكن ، بعضى گويند ، پس از شهادت زيد ، مردى از بنى اسد با يحيى ملاقات كرد و به وى گفت : خراسانىها ارادت ويژهاى به شما دارند اينك ، پيشنهاد آن است كه به خراسان عزيمت كنى .
يحيى گفت : چگونه ممكن است به آن صوب عزيمت كنم ؟ گفت :
چندى را متوارى باش پس از آنكه از به دست آوردن تو منصرف شدند ، مىتوانى به عزم خراسان حركت كنى .
مرد بنى اسد ، چندى يحيى را در خانه خود پنهان كرده بود و ازآنجاكه بيم داشت دست نشاندگان يوسف و امثال او از مخفيگاه وى اطلاع پيدا كنند ، او را نزد عبد الملك بن بشر بن مروان برد و گفت به طورى كه مىدانم ، زيد قرابت نزديكى با تو دارد و حق او بر تو واجب است .
عبد الملك گفت : آرى ، چنان است كه مىگويى و در عين حال هرگاه از او عفو شود به پرهيزكارى نزديكتر است .
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 521
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٥٢١