سوگند ، شگفت اينجاست كه با او مىجنگى و به او ستم مىكنى ! « زبير » گفت :
آرى ، به خدا سوگند ! آن حديث را كه از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيدم از خاطر برده بودم و اينك به خاطرم آمد . به خدا سوگند ! با تو نبرد نمىكنم . اين سخن را گفت و از تصميمى كه گرفته بود منصرف شد و بازگشت . پسرش ، « عبد الله » ، گفت : چرا عزم بازگشت دارى ؟ « زبير » گفت : على عليه السّلام حديثى را به من يادآورى كرد كه از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيده بودم مىفرمود : تو با على مىجنگى و به وى ستم مىكنى ! اينك من از جنگ با او دست كشيدهام . پسرش گفت : آيا تو براى جنگ و مبارزه آمدهاى ؟ ! ( نه بلكه ) آمدهاى تا ميان مردم سازش برقرار كنى و ( مىپندارى كه ) خدا هم تو را كمك مىكند و صلح در ميان مردم منعقد مىشود . « زبير » در پاسخ گفت : سوگند ياد كردهام كه با على عليه السّلام نبرد نكنم ! « عبد الله » پيشنهاد كرد : ( براى كفّارهء قسم خود ) غلامت را آزاد كن و اندكى درنگ نما تا صلح را ميان مردم برقرار سازى .
« زبير » بنا به پيشنهاد فرزندش ، غلامش را آزاد كرد و توقف نمود . و زمانيكه با اختلاف مردم روبرو شد ، بر اسبش سوار شد و راه خود را پيش گرفت و از آنها دور شد .
« بيهقى » اين حديث را در « الدلائل » و « ابن عساكر » نقل كردهاند .
[ همان كتاب 6 / 83 ] از « نذير ضبّى » روايت كرده است كه حضرت على عليه السّلام « زبير » را در ميان دو صف از لشكريان بحضور طلبيد و فرمود : تو در امانى ، نزديك بيا تا مطلبى را به تو خاطر نشان سازم . « زبير » نزديك آمد . حضرت على عليه السّلام فرمود : به خدائى كه محمد صلَّى اللَّه عليه و آله را به حق برانگيخت ، تو را سوگند مىدهم كه آيا به خاطر دارى در يكى از روزها با هم همراه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله حركت مىكرديم كه ناگهان حضرت دست بر شانهء تو زد و فرمود : اى زبير ! چنان مىبينم كه تو با اين بزرگوار نبرد خواهى كرد . « زبير » گفت : آرى ، خدا گواه است همانطور كه مىفرمائى ، پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله به من گوشزد كرد . « زبير » اين سخن را گفت و از معركه
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 251
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٥١