كردهام ! ! آنگاه « زبير » بازگشت .
« حاكم » گويد : اين حديث صحيح است .
[ همان كتاب 3 / 366 ] به سند خود ، از « ابو الاسود دئلى » در ملاقاتى كه ميان حضرت على عليه السّلام و « زبير » اتفاق افتاد ، « زبير » از جنگ منصرف شد و در حالى كه بر اسب خود سوار بود و در صفوف لشكر براى خود راهى باز مىكرد ، فرزندش ، « عبد اللَّه » ، در برابرش ايستاد و پرسيد : چه تصميمى دارى ؟ در پاسخ گفت : على عليه السّلام حديثى را به يادم آورد كه آن را از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيده و فراموشش كرده بودم . در يكى از اوقات رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله خطاب به من گفت : تو با على عليه السّلام مىجنگى و بر او ستم مىكنى ! براى همين است كه از جنگ با او دست كشيدم . پسرش براى آنكه او را از تصميمى كه گرفته باز دارد ، گفت : پس تو براى نبرد در اين معركه حضور پيدا نكردى ، بلكه آمدهاى تا ميان مردم سازش برقرار كنى و ( تو چنين مىپندارى كه ) خدا هم به تو كمك مىكند تا هر چه زودتر صلح را ميان مردم برقرار سازى ! « زبير » گفت : سوگند ياد كردهام كه با على عليه السّلام نجنگم ! پسرش گفت : ( براى كفّارهء اين قسم ) غلام خود ، « جرجس » ، را آزاد كن . اندكى توقّف كن . در اين هنگام اختلاف بين لشكريانش افتاد و « زبير » سوار بر اسب شد و راه خود را پيش گرفت و از آنها دور شد .
« حاكم » گويد : اقرارى كه « زبير » براى حضرت على عليه السّلام نمود ، منحصر به اين بخش از روايات نيست ، بلكه وجوه و روايات ديگرى هم مؤيّد اقرار و اعتراف « زبير » مىباشد .
[ اسد الغابة ابن اثير 2 / 199 ] در ضمن شرح حال « زبير » مىنويسد :
« زبير » در جنگ جمل حضور يافت و تصميم داشت با على عليه السّلام نبرد كند . حضرت على عليه السّلام او را بحضور طلبيد و در محلى دور از لشكريان به او گفت : آيا آن روز را به خاطر دارى كه با هم حضور رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شرفياب بوديم . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 248
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٤٨