مجردى كه چشم جوانان به آن سگ افتاد ، يكى از آنها به ديگرى گفت :
بيم آنست كه هرگاه اين سگ همراه ما باشد ، با صدائى كه مىكند ، ما را لو داده و رسوا سازد .
در اين هنگام بود كوشيدند ، آن حيوان را با پرتاب سنگ بسويش ، از خود دور كنند . آن حيوان روى دو پاى خود نشست و به زارى پرداخت و با زبان فصيحى خطاب به آنان گفت : اى مردم ! چرا مرا از خودتان دور مىكنيد ، حال آنكه من ، گواهى مىدهم : خدائى جز خداى يكتا نيست و شريكى ندارد ! بگذاريد شما را همراهى كنم و شما را از دشمنانتان نگهدارى نمايم . و به اين ترتيب ، تقرّبى به خداى تعالى يابم . اين بود كه متعرض آن سگ نشدند و به راه خود ادامه دادند .
چوپان ، آنان را به كوهى كه غارى در آن بود ، راهنمائى كرد و به آنجا رفتند .
يهودى سخن حضرت على عليه السّلام را قطع كرد و پرسيد : نام آن كوه و نام آن غار چه بود ؟ حضرت على عليه السّلام در پاسخ او ، فرمود : اى يهودى ! اسم كوه « ناجاووس » و نام آن غار « وصيد » و به قولى « خيرم » بوده است . جلوى آن غار ، درختان ميوهء بسيار بود و چشمهء آبى جريان داشت ؛ آنها از آن ميوهها تناول كردند و از آب آن چشمه نوشيدند . شب هنگام فرا رسيد . وارد غار شدند و سگ آنها دم غار ، در حالى كه دو دستش را زير پوزش گذاشته بود ، خوابيد و آنها هم خوابيدند . در اين هنگام ، خداى تعالى دستور داد « عزرائيل » جان آنها را قبض كرد و حق تعالى براى هر يك از آنها دو فرشته را موكَّل داشت تا آنها را از طرف راست به چپ ، و از طرف چپ به راست برگرداند . و به خورشيد هم فرمان داد ، در هنگامى كه طلوع مىكند از جانب راست غار آنها طلوع نمايد ، و در هنگام غروب از جانب چپ آنها غروب نمايد .
هنگامى كه « دقيانوس » از مراسم عيد بازگشت ، احوال آن شش تن جوان را جويا شد . گفتند كه آنان ، خداى ديگرى را كه غير تو مىباشد ، برگزيدهاند و به جهت بيمى كه از تو داشتند ، فرار كردند . « دقيانوس » همراه هشتاد هزار تن از لشكريان
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 137
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص١٣٧