فروش نخلستانم به دست آوردهام . و من در حالى از اين شهر بيرون رفتم كه مردم آن ، « دقيانوس » را به خدائى پذيرفته و او را مىپرستيدند .
نانوا به شدت غضبناك شد و گفت : حاضر نيستى از گنجى كه بدست آوردهاى چيزى در اختيار من بگذارى ، اكنون براى اين كه به تنهائى از آن گنج استفاده كنى ، نام پادشاه ستمكارى را كه ادعاى خدائى مىكرده و سيصد سال پيش از اين مرده است ، به ميان مىآورى ؟ ! و با اين سخنان بىپايهات مرا مسخره مىكنى ؟ ! سرانجام بر اثر داد و فريادى كه راه انداخت ، مردم دور او را گرفته و جمع شدند ، و او را به نزد پادشاه بردند . پادشاه مرد خردمند و دادگسترى بود . پرسيد : اين مرد چه كرده است ؟ گفتند : اين مرد ، گنجى يافته است و حاضر نيست به آن اعتراف نمايد .
پادشاه گفت : بيمناك مباش ! پيغمبر ما ، عيسى عليه السّلام ، به ما دستور داده است كه از گنجها تنها به يك پنجم آن اكتفا كنيد ، و ما بقى را در دست انتفاع كسى قرار بدهيد كه آن گنج را بدست آورده است . اينك ، يك پنجم از آن گنج را به من بده و به سلامت از نزد من برو و از آن گنج استفاده كن ! « تلميخا » گفت : اى پادشاه ! دربارهء من اندك تأملى كن و اطمينان داشته باش كه گنجى بدست نياوردهام . و من از مردم اين شهر مىباشم . پادشاه گفت : براستى از مردم اين شهر بشمار مىآيى ؟ « تلميخا » گفت : آرى ! پادشاه گفت : كسانى را مىشناسى كه نام و نشان ، آنان را به ما بگوئى ؟
« تمليخا » نزديك به هزار نفر از افرادى كه مىشناخت نام برد ، متأسفانه يكى از آنها را هم نمىشناختند . پادشاه گفت : اى مرد ! اين عده از افرادى را كه نام بردى نمىشناسيم و اين گونه اسامى در حال حاضر و عصر ما مرسوم نيست حال بگو كه آيا خانهاى در اين شهر دارى ؟ گفت : آرى ! خانهاى دارم ، يكى از مأموران را همراهم ساز ، تا خانهام را به او نشان بدهم ! پادشاه گروهى را همراه او كرد .
« تلميخا » عازم خانهاش شد . خانهء او در آن روزگار از بهترين خانهها بود .
« تمليخا » گفت : اينجا خانهء من است . حلقهء در را نواخت . پيرمرد فرتوت و بزرگ
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 140
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص١٤٠