[ همان كتاب 3 / 437 ] به سند خود ، از « عبد اللَّه بن بريدة اسلمى » روايت كرده است ، هنگامى كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و همراهان ، در پشت قلعهء خيبر قرار گرفتند . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : فردا پرچم اسلام را در اختيار مردى قرار مىدهم كه خدا و رسول را دوست مىدارد ، و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند . فردا كه فرا رسيد گروهى از صحابه كه خود را سزاوار آن موهبت مىپنداشتند سرها كشيده و دستها از آستين بيرون آوردند تا پرچم اسلام در دست كداميك از آنها در مىآيد . بر خلاف انتظار آنها ، رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله على عليه السّلام را بحضور طلبيد . على عليه السّلام در آن موقعيت دچار درد چشم بود . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله براى بهبودى ديدگان او آب دهان مباركش را در چشمهاى آن حضرت ريخت و على عليه السّلام بهبودى يافته ، پرچم اسلام را به او اعطا كرد . حضرت على عليه السّلام با همراهان عازم خيبر شد . در نخستين برخورد ، با « مرحب خيبرى » رويارو شد . « مرحب » كه از هر جهت خود را براى مبارزه آماده كرده بود ، رجز خواند و گفت :
قد علمت خيبر انّى مرحب
شاكى السّلاح بطل مجرّب
اذا السّيوف اقبلت تلهّب
اطعن احيانا و حينا يضرب
؛ خيبر مىداند كه من مرحبم ، كسى هستم كه با شوكت و جرأت هر چه تمامتر تيغ بر دشمن مىكشم و دلاور با تجربهاى هستم كه در هنگام شعلهور شدن آتش شمشيرها ، با مهارت ويژهاى نيزه مىزنم و شمشير بر گردن مبارزان فرو مىآورم .
( على عليه السّلام در برابر يلى قرار گرفت كه سران و دلاوران عرب تاب برابرى با او را نداشتند ) در اين هنگام ، دو ضربت فيما بين ايشان اتفاق افتاد ، آخر الامر حضرت على عليه السّلام ضربتى بر سر او فرود آورد كه « كلاه خود » را شكافت و به سرش اصابت كرد و در سر او تا آنجا فرو رفت كه تيزى شمشير به دندانهاى او رسيد و به اندازهاى محكم بر فرق او فرو آمد كه صداى ضربت شمشير حضرت على عليه السّلام