نداشتيم !
على عليه السّلام خطاب به فاطمه عليها السّلام ، فرمود : چرا از اين جريان مرا مطلع نساختهاى تا غذائى براى شما تهيه ببينم ؟ فاطمه عليها السّلام پاسخ داد : از خداى تعالى شرم داشتم از اينكه تو را به كارى وادار كنم كه توان انجامش را ندارى . در اين هنگام ، على عليه السّلام از خانه بيرون رفت و با اطمينان به خدا و خوش گمانى به حضرت حق تعالى ، يك دينار وام گرفت . همچنان كه مبلغ مزبور در دست حضرتش بود و مىخواست غذائى براى خانوادهء خود تهيه كند ، در راه با « مقداد » روبرو شد ، و آن روز در نهايت گرمى بود چنان كه از بالا سر صورت « مقداد » را برافروخته كرده و از زير پا هم ، از شدت حرارت آزار مىداد . حضرت على عليه السّلام كه او را به آن حال مشاهده كرد ، از وى پرسيد : به چه سبب در چنين روز گرمى از خانه بيرون آمدهاى ؟ « مقداد » گفت : اى ابا حسن ! مرا به حال خودم واگذار و از آنچه در وراى من اتفاق افتاده است ، پرسش مكن ! حضرت على عليه السّلام خطاب به او ، فرمود : اى برادرزاده ! درست نيست كه چگونگى حال و پيشآمدت را از من پوشيده بدارى .
« مقداد » گفت : اكنون كه مرا وادار مىكنى تا شرح حالم را بگويم ، به خدائى كه محمّد صلَّى اللَّه عليه و آله را به راستى به پيغمبرى برگزيده است ، هيچ جهتى مرا وادار نكرد كه در چنين روزى از خانه بيرون بيايم ، مگر گرسنگى و رنج نادارى ؛ آن چنان كه زن و فرزندم از شدت گرسنگى تاب و توان را از دست داده و مىگريستند . آنگاه كه صداى ناله و گريه خانوادهام را شنيدم ، چنان بود كه نيروى ماندن در روى زمين را در خود احساس نمىكردم . با كمال رنج و محنت از خانه بيرون آمدم تا نالهء خانوادهام را نشنوم . اين است حكايت حال من ، ديدگان حضرت على عليه السّلام از شنيدن جريان « مقداد » ، پر از اشك شد ، بطوريكه قطرات اشك بر محاسن شريفش جارى گشت ! آنگاه فرمود : اى مقداد ! به آن كسى كه سوگند به نام و نشان او ياد كردى ، من هم به همان جهت كه تو از خانه بيرون آمدهاى ، بيرون آمدهام . اينك ، يك دينار وام گرفتهام و تو را در مصرف كردن آن دينار بر خود ترجيح مىدهم . در
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 372
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٣٧٢