كه با او بودند هيچ نگفته بود « 1 » كه بدين ظلمات اندر بچه كار مىرود ، و بديشان گفته بود كه من بجابلقا و جابرسا خواهم رفت ببر كوه قاف و آنجا خود نتوانست رفتن ، و لكن سپاه خويش را چنين گفته بود . و گفت ايشان را كه هر كجا [ آب بيابيد ] « 2 » مرا آگاه كنيد . پس خضر عليه السّلم آب يافت و تشنه بود و از آن آب بخورد ، پس آن گاه بيامد و ذو القرنين را آگاه كرد كه من آب يافتم . و ذو القرنين بازگشت و آن آب طلب كردند و هيچ جاى باز نيافتند ، و هفت شبانروز همى گرديدند و باز نيافتند .
پس چون آب باز نيافتند گفت بروم بجابلقا و جابرسا و آن خلقان را كه اندران جايگاهاند ببينم تا چگونهاند ، و ايشان را ايمن كنم از تا رس و تا فيل . پس همى رفت يك چند ، و فريشتهاى بر مثال آدمىاى پيش او باز آمد و گفت كه كجا همى روى ؟ ذو القرنين او را گفت كه من بطلب آب حيات آمده بودم و نيافتم و اكنون بجابلقا و جابرسا خواهم رفت تا آن خلقان را بينم و ايشان را از تارس و مارس و تا فيل ايمن گردانم هم چنان كه مردمان مشرق را ايمن گردانيدم از ياجوج و ماجوج .
اين فريشته گفت كه باز گرد كه تو آنجا نتوانى رفتن ، و آن را نيكو نتوانى كردن كه آن ياجوج و ماجوج آدمىاند و همچون تو بودند ، و مردمان جابلقا و جابرسا آدمى نيستند و تو بديشان هيچ نتوانى كردن ، و خداى عزّ و جلّ آن خلقان را از چيزى ديگر آفريده است و اين چندين كه آمدى دو چندان ديگر مىبايد رفت و راه نيابى . ذو القرنين دانست كه آن فريشتهايست كه او را همى نصيحت همى كند و هم آن گاه
هامش
( 1 ) و مرين سپاه خويش را هيچ چيز نگفت . ( صو )
( 2 ) ( صو )