قصهء الياس عليه السلام
و امّا اين الياس پيغامبرى است از پيغامبران خداى عزّ و جلّ ، پيغامبرى مرسل ، چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت :
وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ
. « 1 » و خداى عزّ و جلّ او را زندگانى داده است و بر زمين برگماشته است بر خشكى تا همى گردد و بر مؤمنان دعا همى كند ، و گناه كاران امّت محمّد صلوات اللَّه عليه و سلّم را از خداى عزّ و جلّ در مىخواهد ، و اگر در بيابانى كسى راه گم كند كه او را اجل نيامده باشد الياس عليه السّلم بيايد و او را به راه باز آورد . و اگر كسى ببيابانى اندر بميرد الياس عليه السّلم برو نماز كند ، و چون تنها بود و كسى با او نباشد آن مرده را دفن بكند .
و حق تعالى مر خضر عليه السّلم را بدرياها برگماشته است تا بدان درياها اندر عبادت همى كند شب و روز ، و امّت محمّد رسول اللَّه صلوات اللَّه عليه را از خداى عزّ و جلّ در مىخواهد .
و اين خضر از سرهنگان ذو القرنين بود ، و ذو القرنين چنان خبر يافته بود كه اندر ظلمات آب حيات است كه هر كى آن آب بخورد هرگز نميرد . و ذو القرنين بطمع آن آب بظلمات اندر شد تا آن آب باز خورد ، پس از آن كه همه جهان او را مسخّر گشته بود ، و بمشرق رسيده بود كه آفتاب از آنجا بر مىآيد و به مغرب رسيده بود كه آفتاب آن جا فرو مىشود ، و همه جهان او داشت و هيچ چيز او را دربايست نبود مگر زندگانى دراز .
پس برخاست و لشكر را « 2 » برگرفت و به مغرب كه آفتاب فرو مىشود اندر گذشت ، و بظلمات اندر شد بطمع آب حيات . و بدين سپاه خويشتن
هامش
( 1 ) الصافات 123
( 2 ) و لشكر خويش را . ( صو )