و خداى عزّ و جلّ آن كبش را بزرگ خواند ، و بزرگى نه تن كبش را خواست كه بزرگى فدا را خواست ، و آن آن بود كه قربان سنّتى گشت از ابرهيم عليه السّلم و بجهان اندر بماند تا قيامت . گفت كه بزرگ فدا اى بود كه من ابرهيم را بدادم كه سنّت او تا قيامت بماند بر فرزندان او .
و آن بيست و يك سنگ كه ابرهيم عليه السّلم بدان كبش انداخت بسه راه ، آن نيز سنّتى گشت كه حاجيان چون بدان جايگاه رسند سه روز هر روزى ايشان را بيست و يك سنگ ببايد انداخت .
پس خداى عزّ و جلّ بر ابرهيم صلوات اللَّه عليه ثنا كرد و گفت :
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ . وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ
. « 1 » گفت بزرگ بلائى كه من ابرهيم را بدان مبتلا كردم كه فرزند خود را ببايست كشتن . و ابرهيم نيكو كرد كه دل با من راست داشت ، و فرزند را به من سپرد ، و نذر وفا كرد ، و من جزاى او بدادم كه فدا فرستادم پسرش را تا او را نبايست كشتن ، كبش ازو بپسنديدم بجاى پسرش . گفت :
كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ
. « 2 » گفت ما جزا دهيم هم چنان نيكوكاران را .
و خبرهاى مختلف آمدست اندر حديث آن كبش . گروهى گفتهاند كه آن كوهى بود و هم از آن كوهها بود ، و خداى عزّ و جلّ جبريل عليه السّلم را بفرمود تا بگرفت و بابراهيم داد . و گروهى از علما گويند كه آن كبش بود كه هابيل قربان كرده بود و خداى عزّ و جلّ آن را نپذيرفته بود و ببهشت اندر چرا همى كرد تا وقت قربان اسمعيل . پس خداى عزّ و جلّ بفرمود مر جبريل را تا آن را از بهشت بگرفت و پيش ابرهيم آورد تا او بفداى پسر بقربان كرد و از او بپذيرفت .
هامش
( 1 ) الصافات 107 - 106
( 2 ) الصافات 110