و بت پرست گشتند ، يا ربّ تو اين نعمت از ايشان بگردان . و چنين گويند كه حق تعالى وحى فرستاد سوى الياس عليه السّلم و گفت كه روزى ايشان در دست تو كردم . الياس گفت بار خداوندا باران از ايشان بازگير . حق تعالى باران از ايشان باز گرفت ، و درختان شان همه خشك گشت ، و چهار پايانشان همه بمردند ، و ببلاى سخت اندر ماندند . و چنين گويند كه چون الياس عليه السّلم دعا كرد بر قوم خويش و خداى عزّ و جلّ باران از ايشان باز گرفت و دارو درختشان خشك گشت و ببلاى سخت اندر افتادند ، الياس عليه السّلم طعام از بهر خويش بنهاده بود كه بروزگار به كار بردى و از ايشان پنهان مىبود و بنزديك ايشان نيارستى آمد ، و پس ايشان هر كجا بوى نان شنيدندى دانستندى كه الياس آنجايگاه است كه هيچ خلق ديگر را از غله و آرد هيچ نمانده بود مگر او را .
پس روزى بخانهء پير زنى اندر شد تا آنجا نان پزد ، و آن پير زن پسرى داشت يسير و از جايگاه برنتوانستى خاست و نام او اليسع بود . و الياس عليه السّلم دعا كرد و خداى عزّ و جلّ آن اليسع را درست گرداند . پس اليسع به دو ايمان آورد و مسلمان گشت ، و شب و روز در خدمت الياس عليه السّلم بودى و هيچ از وى جدا نگشتى ، و آن گروه او به سختى و بلا و رنج اندر مانده بودند .
پس روزى الياس عليه السّلم دعا كرد و گفت بار خداوندا تو بدعاى من اين قوم را باران ازش باز گرفتى و بچنين بلاى سختى اندر او كندى ، و از جهت ايشان بسيار خلقان ديگر هلاك شدند ، از چهارپايان و مرغان و دد و دام ، اكنون يا رب تو ايشان را باران فرست يك بار ديگر ، تا ايشان بدانند كه آنچه من مىگويم حق است ، و آن كفر و بت
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1547
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٥٤٧