نمىبرد چشم باز كرد و پدر را ديد كه همى گريست . گفت اى پدر تا تو در روى من همى نگرى ترا از دل نيايد كه حلق من ببرى و برسم كه ان كه من و تو هر دو بخداى عزّ و جلّ عاصى گرديم . گفت كه اكنون چون كنم . گفت كه مرا به روى در او كن تا روى من نبينى و كارد به زير گلوى من درآور و ببر . و فريشتگان نظاره همى كردند و عجب درمانده بودند از دل پدر و پسر ، و آن صبر كردن ايشان .
پس ابرهيم اسمعيل را به روى درخوابانيد ، و دل ازو برگرفت ، و او را به حق تعالى تسليم كرد ، و كارد به زير گلو او در برد تا ببرد ، و چون بگلوى او رسيد فرو گرديد ، و تيزى بر بالا آمد ، و پشت كارد بر حلق او همى ماليد و هيچ بريده نمىآمد . و ابرهيم عليه السّلم ازان كار عجب درماند و اسمعيل را هيچ گلو بريده نمىآمد ، و گفت يا پدر چه بود ترا كه تأخير همى كنى ، و نمىبرى ؟ ابرهيم گفت كه يا پسر چيزى عجب همى بينم اندرين كار ، و قضا و قدرت حق تعالى . گفتا چه همى بينى ؟ گفت چون كارد بر حلق تو نهادم و خواستم كه ببرم كارد برگرديد و تيزى بر بالا آمد و كندى سوى حلق تو آمد ، و چندان كه خواستم كه ببرم هيچ نمىبرد . گفت كه اى پدر اكنون دانى كه چون كنى ، كارد را طعنه كن و سر كارد بر حلق من زن و آن گه ببر و هيچ تأخير مكن .
پس ابرهيم صلوات اللَّه عليه كارد بر آورد و طعنه كرد و سر كارد اندر گلو پسر زد ، و حايلى همچون حلقهاى گرد ببود . و ديگر بار اسمعيل پرسيد از پدر كه يا پدر چرا تأخير مىكنى ؟ گفت كه يا فرزند حق تعالى را اندرين كار تعبيهاى هست كه البتّه چندان كه جهد مىكنم كه ببرم هيچ كار نمىكند ، و كارد را طعنه كردم ، و سر كارد بر گلو تو زدم تا
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1538
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٥٣٨