تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1537

مساهمون:

ص١٥٣٧
از فراق پسر آن « 1 » آب از چشم او فرو مىآمد نه ازان بود كه از فرمان حق تعالى او را كراهيتى بود يا بدل انديشيد و يا به زبان « 2 » سخنى گفت كه خداى عزّ و جلّ نپسنديد . و چون ابرهيم را صلوات اللَّه عليه بسى آب از چشم فرو آمد ، اسمعيل عليه السّلم او را گفت كه يا پدر چه روزگار برى ؟ برخيز و فرمان حق تعالى بجاى آور ، و آنچه او فرموده است بر من بران تا تو اندر خداى عزّ و جلّ عاصى نباشى و من نيز هم عاصى نباشم و امر او بجاى آورده باشيم . و گفت كه يا پسر چگونه كنم ؟ گفت اى پدر جامه از من بيرون كن تا دريده نگردد و خون آلود نشود و پيش مادرم بر تا هر وقت كه او را آرزوى ديدار من كند اين پيراهن من پيش بنهد و او را تسلّى دل باشد . و اين ريسمان بردار و دست و پاى من محكم ببند تا چون كارد بر حلق من نهى و ببرى نبايد كه از زخم آن دست و پاى من بجنبيده آيد ، و يا دست و پاى يكى بر تو آيد و جامهء تو خون آلود گردد ، و پس من بدان حركت كه از من بيايد بخداى عزّ و جلّ عاصى گردم . پس ابرهيم عليه السّلم برخاست و جامهء اسمعيل بيرون كرد - چنان كه پسرش گفته بود - و دست و پاى او استوار ببست ، و بر دست راست بخوابانيد ، و بدل تسليم كرد ، و خلقان هفت آسمان بنظاره ايستاده بودند ، و بزارى همى گريستند . و ابرهيم خواست كه كارد بر حلق پسر نهد و ديگر بار آب از چشم او روانه گشت و دستش بلرزه اوفتاده ، و اسمعيل چشم بر هم نهاده ، و خود را به حق تعالى تسليم كرده . و چون دانست كه پدرش حلق او
هامش
( 1 ) از بهر مفارقت فرزند . ( صو ) ( 2 ) زفان . ( صو )