تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1535

مساهمون:

ص١٥٣٥
نگردد و هر چه خداى عزّ و جلّ فرمايد من بدان راضى باشم . پس ابليس ازو نوميد شد و باز گرديد و پيش اسمعيل عليه السّلم آمد و خويشتن را هم چنان بر صورت پيرى به دو نمود ، و گفت كه تو نمىدانى كه پدر ترا كجا مىبرد ؟ گفت بهيزم مىرويم تا هيزم آوريم . گفت كه ترا نه بهيزم مىبرد ترا مىبرد كه بخواهد كشت . اسمعيل گفت كه تو مگر ابليسى ، پيغامبر خداى عزّ و جلّ پسر خود را چون كشد ؟ « 1 » گفت كه مىگويد كه خداى فرموده است . پس گفت كه اگر خداى عزّ و جلّ فرموده است فرمان حق بايد برد ، و اگر نه عاصى باشد ، و من بهر چه خداى فرمايد و پدرم كند بدان راضى باشم و فرمان بردار . پس ابليس از او نيز نااوميد گشت و باز گرديد ، و پيش ابرهيم عليه السّلم رفت ، و سلام كرد و گفت كه يا ابرهيم مرا چنين گمانست « 2 » كه تو اين پسر را همى برى تا بكشى . گفت آرى بدين كار مىبرم . پس گفت يا ابرهيم اين ترا ابليس نمود كه تو پسر خود را قربان كنى و اگر تو او را بكشى فرمان ابليس برده باشى و بخداى عزّ و جلّ عاصى گردى . ابرهيم عليه السّلم دانست كه آن ابليس است و او را از راه خواهد برد . و گفت يا ملعون از من دور شو « 3 » كه من بگفتار تو فريفته نگردم و بقول تو فرمان حق تعالى فرو نگذارم . پس ابليس لعنه اللَّه از هر سه نااوميد گشت و باز گرديد و مكر او در هيچ سه نگرفت . پس هم چنان بدان كوه بر مىشد و اسمعيل از دنبالهء او همى رفت تا مانده گشتند . و چون بر سر كوه رسيدند بنشستند و بياسودند . پس ابرهيم
هامش
( 1 ) پيغامبر خدا پسر نكشد . ( صو ) ( 2 ) مرا گمان آيد . ( صو ) ( 3 ) گفت يا عدو اللَّه از من باز شو . ( صو )