تا كارى مىكند و جلد و مردانه برآيد ، و بنيرو گردد . و پسر را گفت كه يا پسر رسنى برگير و بيا تا بدين كوه بر شويم و هيزم آوريم . پس اسمعيل عليه السّلم رسنى برگرفت و با پدر برفت . و ابرهيم عليه السّلم كاردى برگرفته بود و با خود ببرده و جمله خلايق « 1 » آسمان و فرشتگان نگاه همى كردند .
و چون ابرهيم باسمعيل بكوه برشدند همه فريشتگان گريستن گرفتند و گفتند كه يا رب چه بزرگ بندهاى است ابرهيم عليه السّلم كه نمرود او را به آتش انداخت از بهر تو و باك نداشت ، و اكنون فرزند را از بهر تو مىكشد و باك نمىدارد .
و چون اسمعيل بكوه بررفت كوه بلرزيد ، و اسمعيل بترسيد و گفت يا پدر اين كوه چرا همى لرزد ، گفت كه يا پسر خداى عزّ و جلّ قادر است و هر چه خواهد كند .
پس ابليس عليه اللعنه غم گين گشت « 2 » از آن نيّت ابرهيم عليه السّلم و از آن صدق او ، و ندانست كه چه كند . و پيش هاجر رفت بر صورت پير مردى و خويشتن را برو نمود و گفت كه ابرهيم اسمعيل را كجا برد ؟
گفت كه بكوه برد تا هيزم آورد . و گفت كه او را نه بهيزم برده است او را از بهر آن بر آن كوه برد تا او را بكشد ، و كاردى با خود برده است .
آن زن مادر اسمعيل گفت كه تو محال مىگواى پيغامبر خداى عزّ و جلّ پسر خود را چون بكشد ؟ مگر تو ابليسى كه اين سخن مىگواى . ابليس گفت كه ابرهيم مىگويد كه خداى چنين فرموده است ، آن زن گفت كه اگر خداى عزّ و جلّ چنين فرموده است فرمان بايد كرد تا عاصى
هامش
( 1 ) كاردى بر گرفته بود بزرگ و تيز ، و همه خلق . ( صو )
( 2 ) ابليس را غم بگرفت . ( صو )