تن ازان من بكشتيد اكنون من چهار تن بگرفتم ، و كشتن بر شما واجب است ، و شما را ببدل چهار تن ببايد كشتن ، و ليكن من نكشم .
شما برويد ، و بمكّه رويد ، و بگوئيد كه من نه بحرب آمدم . و مر ايشان را دست بازداشت ، و ايشان بمكّه باز شدند .
پس بو سفيان بحرب بيرون آمد با مقدار پانصد مرد ، خواستند كه حرب كنند ، پيغامبر صلّى اللَّه عليه صد مرد را از پيش ايشان باز فرستاد .
گفت : برويد اگر ايشان حرب كنند شما ايشان را از خويشتن باز داريد .
شما خود از اوّل آغاز حرب مكنيد . پس چون بو سفيان دانست كه ايشان حرب نخواهند كرد بازگشت و حرب نكردند .
پس عمر بن الخطاب را رضى اللَّه عنه بخواند و گفت : برو بمكّه ، و از اهل مكّه دستورى خواه تا من درآيم و خانه را طواف كنم . عمر گفت : يا رسول اللَّه تو دانى كه ميان من و آن بوسفين نيك نيست ، باشد كه او با من مكرى كند ، و ليكن با عثمان هيچ خلق را عداوت نيست ، و همه اهل مكّه او را دوست دارند ، اگر صواب بينيد او را فرستيد . پيغامبر صلّى اللَّه عليه دانست كه عمر راست ميگويد . پس عثمان را رضى اللَّه عنه گفت : برو از اهل مكّه دستورى خواه تا من اندر آيم و خانه را طواف كنم .
عثمان همان ساعت برفت . و عثمان را در مكّه دوستان و خويشاوندان بسيار بودند و هيچكس را به او عصبيّت نبود . پس عثمان برفت و ايشان را گرد كرد ، و گفت كه : بايد پيغامبر را دستور دهيد كه اندر آيد و خانه را طواف كند . ايشان همه هم آواز برآمدند و گفتند : ما هيچ هم داستان نباشيم كه او اينجا اندر آيد و خانه را طواف كند ، و گر همه جانهاى ما برود و تن نيز ، و هرگز دست باز نداريم كه سوى او باز روى ، و ميان ما
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1721
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٧٢١