پس اين حليس بيامد . ياران پيغامبر همه اندر حرم بودند و اندر قربان كردن مشغول بودند ، همه مىگفتند : لبّيك اللّهم لبّيك ، لا شريك لك .
پس پيغامبر صلى اللَّه عليه اين حليس را بديد ، و او را پيش خواند ، و لطف كرد . حليس گفت : يا محمّد بچه كار آمدى كه اهل مكّه ترا حرب ساختهاند . گفت : يا حليس اگر ايشان با من حرب كنند بارى من با ايشان حرب نكنم ، و ايشان مرا بعرب دست بايد داشتن . و گفت : اگر اكنون خاموش باشند تا من خانه را طواف كنم ، و باز گردم ، نيك آمد .
و گر مرا دست باز ندارند تا خانه را طواف نكنم باز نتوانم گشتن . حليس گفت : تو سخت نيكو همى گويى ، و گر ايشان با تو حرب سازند گناه ايشان را باشد و من ايشان را بگويم تا مگر سلاح بنهند .
پس چون حليس بازگشت پيغامبر عليه السّلام مردى « 1 » را بر اشترى نشاخت و با حليس بفرستاد بر انك دستورى خواهد از اهل مكّه تا پيغامبر عليه السّلام اندر آيد و خانه را طواف كند . چون اهل مكّه اين مرد را بديدند كه با حليس همى آيد تير انداختن گرفتند ، و آن مرد را خسته كردند ، و اشترش را همانگه بكشتند ، و حليس اين مرد را از ايشان بجان برهانيد و بنزديك پيغامبر آمد ، صلّى اللَّه عليه .
پس مردمان مكّه صد مرد را اختيار كردند ، هر كدام مردتر ، تا برفتند و گرداگرد لشكر پيغامبر صلّى اللَّه عليه همى گشتند يكان و دو كان ، تا سه چهار تن را بكشتند . پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه كسها بيرون كرد تا با اين صد مرد حرب كردند و ازيشان سه چهار تن بگرفتند ، و پيش پيغامبر صلّى اللَّه عليه آوردند . پيغامبر گفت عليه السّلام : شما چهار
هامش
( 1 ) خراش بن امية الخزاعى . ( سيرة النبويه ص 314 )