از مهاجر و انصار او را دشنامى بدادند ، و همى گفتند : تا جان اندر تن ما باشد هرگز ازو برنگرديم . نه چون شما كنيم كه او را از شهر بيرون كرديد و بدروغ زن داشتيد .
پس عروه دست بيرون آورد كه بدست حديث كند . مغيرة بن شعبه كان شمشير داشت كون شمشير بر دست او زد ، گفت : دست خاموش دار ، و بدست حديث مكن پيش پيغامبر خداى عزّ و جلّ . عروه چون آن را بديد عجب آمدش و سهم آمدش از بهر آنك ايشان همه مهاجر و انصار كه گرد پيغامبر اندر بودند ، همه چشم بر پيغامبر صلّى اللَّه عليه نهاده بودند . اگر او آب بر دست ريختى ، يا خيو از دهان بيرون انداختى ، همه بدويدندى و آنجا كه آب ريخته بودى كه از دست او بچكيدى ، يا آن خيو كه او بيفكندى آن را بر داشتندى با خاك هم چنان ، و بخويشتن اندر همى ماليدندى و آمرزش خويش همه از آن ديدندى . و اين عروه مردى بود كه بسيار پادشاهان و ملكان روم و حبشه ديده بود و هيچ كس را از ملوك زمين بدان هيبت نديده بود و بدان شكوه كه ايشان را همى داشتند .
پس عروه بازگشت و سوى مكّيان شد ، و او را گفتند : چه ديدى ؟
او گفت : من هرگز هيچ پادشاه نديدم كه مردمان او را چندان ا ؟ حاب ( ؟ ) همى داشتند كه آن ياران محمّد داشتند او را . چنان دانم كه اگر كسى ازيشان هزار جان داردى فداى يك تار موى او كندى .
پس بمكّه اندر مهترى بود از حبشيان ، از سياهان مكّه ، نام او حليس . « 1 » مردمان مكّه او را گفتند : تو نيز برو تا بنگرى حال محمّد .
هامش
( 1 ) حليس بن علقمة ، او ، ابن زبان . ( سيرة النبويه - تاريخ الطبرى )