بفرستادند سوى پيغامبر عليه السّلام تا بگويد كه قريش همه حرب او را ساختهاند . بديل بيامد اين حديث را و مر پيغامبر را عليه السّلام آگاه كرد . پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت كه : مرا با هيچكس حرب نيست ، و اهل مكّه را با من حرب نبايد كردن ، و ايشان مرا با عرب دست باز بايد داشتن ، اگر عرب مرا مقهور كند ايشان خود از من رستند و اگر من خود عرب را مقهور كنم بارى ايشان با من جفايى نكرده باشند .
پس بديل باز آمد و گفت : اين مرد سخت نيكو ميگويد و او با شما هيچ حرب نمىخواهد كردن .
پس اهل مكّه عروة بن مسعود الثقفى را بفرستادند ، گفتند : برو نگاه كن تا محمّد همى چكند و بچه كار آمدست ؟ و اين عروه مردى بود مهتر مكّه و مهتر طايف ، و بسيار مهتران ديده بود . چون اين عروه بيامد پيغامبر ما را يافت صلّى اللَّه عليه ، بميان ياران اندر نشسته ، و خلق پيش او به زانو اندر آمده ، چون بو بكر و عمر و عثمان و مهاجران ، و مغيرة بن شعبه بر سر او ايستاده بود شمشير حمايل كرده و مغفرى بر سر نهاده .
و عروه پيش پيغامبر صلّى اللَّه عليه اندر آمد و گفت : يا محمّد تا كى با قريش حرب كنى ؟ هرگز هيچ پيغامبر و هيچ ملك بودست كه قوم خويش را هلاك كردست چنان كه تو كردى ؟ و اين مردمان كه با تواند هم آخر بر تو بيرون آيند و از نزديك تو بروند و با تو هيچ وفا نكنند نه مهاجران و نه انصاريان .
بو بكر گفت : پايت بريده باد با اين خدايت كه تو او را مىپرستى ، آن لات . و اهل طايف مرلات را پرستيدندى . عمر بن خطّاب رضى اللَّه عنه او را مشتى زد بر پهلوى ، خواست كه پهلوش سوراخ كند . و هر كسى
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1718
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٧١٨