و چشم بر نهادند كه تا اسود را كجا اندر يابند .
پس يك شبى چون شب بنيمه رسيده بود اسود را ديدند كه مست همى آمد ، « 1 » و بخانهء خويش اندر شد ، و خانهء او بر راه بود ، و خواب گاهش آنجا بود ، و به خانه اندر شد و با زن خويش بخفت . پس آن مردمان [ ] سولاخ كردند و اندر رفتند ، و اسود الكذّاب را بكشتند ، و باز بيرون آمدند . و ديگر روز نامه كردند سوى پيغامبر عليه السّلم و او را آگاه كردند كه ما اسود را بكشتيم .
و چون اين « 2 » برسيد پيغامبر عليه السّلم نالان و رنجور بود چنان كه نمىتوانست رفتن ، و او را بر پشت گرفتند ، و به مسجد بردند ، « 3 » و عصابه بسرباز بسته بود ، و هم چنان بدان رنجورى بر منبر شد ، و خطبه كرد ، و مردمان يمن را دعا كرد ، و گفت كه خداى عزّ و جلّ ايشان را قوة داد تا آن اسود الكذّاب را از پشت زمين برداشتند . و دعاهاى خوب ايشان را بگفت و پس به خانه باز رفت .
و چون اسود را بكشتند طليحه قوىتر گشت ، و هم چنان دعوى پيغامبرى همى كرد تا بروزگار ابو بكر الصدّيق رضى اللَّه عنه . پس امير المؤمنين ابو بكر رضى اللَّه عنه خالد بن وليد را سپاه سالار لشكر كرد و برفت و با مسيلمه و با طليحه هر دو مصاف داد ، و طليحه بهزيمت برفت
هامش
( 1 ) بسگاليدند و چشم بر هم نهادند تا يك شب اندر اسود همى آمد مست . ( صو )
( 2 ) و اسود و زنش بدان خانه اندر بخفتند . پس پنجاه مرد برفتند از پس آن خانه اندر سوراخ كردند ، و اندر افتادند ، و مر اسود الكذاب را بدان خانه بكشتند ، و باز بيرون آمدند ، و همانگه نامه فرستادند و پيغامبر را صلّى اللَّه عليه آگاه كردند . چون اين نامه . ( صو )
( 3 ) بر پشت گرفتند ، و پايش به زمين اندر همى كشيد تا يكى از پس او همى رفت و پاى مبارك او را بدست همى داشت و او را بدان نالانى بمزكت آوردند .
( صو )